‏نمایش پست‌ها با برچسب ویدئو شعر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ویدئو شعر. نمایش همه پست‌ها

پنجشنبه، خرداد ۲۹، ۱۳۹۳

خانه ام ابریست / نیما یوشیج / کامکارها

https://www.youtube.com/watch?v=UnCSAVAOrxw

 
خانه‌ام ابری‌ست

خانه‌ام ابری‌ست
يکسره روی ِ زمين ابری‌ست با آن .
از فراز ِ گردنه خرد و خراب و مست ،
باد می‌پيچد .
يکسره دنيا خراب از اوست ،
و حواس ِ من !
آی نی‌زن که تو را آوای ِ نی برده‌ست دور از ره ، کجايی ؟

خانه‌ام ابری‌ست امّا ،
ابر بارانش گرفته‌ست .
در خيال ِ روزهای ِ روشنم کز دست رفتندم ،
من به روی ِ آفتابم ،
می‌برم در ساحت ِ دريا نظاره .
و همه دنيا خراب و خرد از باد است ،
و به ره نی‌زن که دايم می‌نوازد نی ، در اين دنيای ِ ابر اندود ،
راه ِ خود را دارد اندر پيش .

--------------

پنجشنبه، دی ۰۵، ۱۳۹۲

سرگشته و رندیم و ... حافظ / مهسا وحدت

گل در بر و می در کف و معشوق به کام است سلطان جهانم به چنین روز غلام است
گو شمع میارید در این جمع که امشب در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است
در مذهب ما باده حلال است ولیکن بی روی تو ای سرو گل اندام حرام است
گوشم همه بر قول نی و نغمه چنگ است چشمم همه بر لعل لب و گردش جام است
در مجلس ما عطر میامیز که ما را هر لحظه ز گیسوی تو خوش بوی مشام است
از چاشنی قند مگو هیچ و ز شکر زان رو که مرا از لب شیرین تو کام است
تا گنج غمت در دل ویرانه مقیم است همواره مرا کوی خرابات مقام است
از ننگ چه گویی که مرا نام ز ننگ است وز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است
میخواره و سرگشته و رندیم و نظرباز وان کس که چو ما نیست در این شهر کدام است
با محتسبم عیب مگویید که او نیز پیوسته چو ما در طلب عیش مدام است
حافظ منشین بی می و معشوق زمانی کایام گل و یاسمن و عید صیام است

پنجشنبه، آبان ۲۳، ۱۳۹۲

دکلمه "بنمای رخ" به زبان لهستانی / ترجمه و دکلمه: دکتر مارک اسموژینسکی


دکلمه ترجمه شعر مولانا "بنمای رخ" به زبان لهستانی با صدای مترجم : دکتر مارک اسموژینسکی( Marek Smurzyński)
 با سپاس از آقای مظفر شریعتی
 آهنگساز و نوازنده رباب : ماریوش کلوح (Mariusz Koluch)
نوازنده دف : آنیا مارچینفسکا (Ania Marcinowska)


بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست                بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر                     کان چهره مشعشع تابانم آرزوست
بشنیدم از هوای تو آواز طبل باز                      باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست
گفتی ز ناز " بیش مرنجان مرا برو"                  آن  گفتنت که " بیش مرنجانم " آرزوست
وان دفع گفتنت که "برو شه به خانه نیست"         وان ناز و باز و تندی دربانم آرزوست
یعقوب وار وااسفا همی زنم                            دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست
ولله که شهر بی تو مرا حبس می شود               آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت              شیر خدا رستم دستانم آرزوست
جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او                 آن نور روی موسی عمرانم آرزوست
زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول                آن های و هوی و نعره مستانم آرزوست
گویاترم ز بلبل اما ز رشک عام                     مهر است بر دهانم افغانم آرزوست
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر              کز دیو و دد ملولم انسانم آرزوست
گفتند یافت می نشود جسته ایم ما                     گفت آن که یافت می نشود آنم آرزوست
پنهان ز دیده ها و همه دیده ها ازوست             آن آشکارصنعت پنهانم آرزوست
گوشم شنید قصه ایمان و مست شد                  کو قسم چشم صورت ایمانم آرزوست
یک دست جام باده و یک دست جعد یار            رقصی چنین میانه میدانم آرزوست
                       
                     

چهارشنبه، فروردین ۲۳، ۱۳۹۱

سنتور ، تنبک، آواز حافظ / نور خدا


در خرابات مغان نور خدا می‌بینم
این عجب بین که چه نوری ز کجا می‌بینم
جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو
خانه می‌بینی و من خانه خدا می‌بینم
خواهم از زلف بتان نافه گشایی کردن
فکر دور است همانا که خطا می‌بینم
سوز دل اشک روان آه سحر ناله شب
این همه از نظر لطف شما می‌بینم
هر دم از روی تو نقشی زندم راه خیال
با که گویم که در این پرده چه‌ها می‌بینم
کس ندیده‌ست ز مشک ختن و نافه چین
آن چه من هر سحر از باد صبا می‌بینم
دوستان عیب نظربازی حافظ مکنید
که من او را ز محبان شما می‌بینم

سه‌شنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۹۰

تفنگت را زمین بگذار

زبان آتش/ شعر: زنده یاد فریدون مشیری / خواننده: محمدرضا شجریان

متن تصنیف زبان آتش :
تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبار ناهنجار
تفنگ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان‌کن
ندارم جز زبان دل، دلی لبریز از مهر تو،
تو ای با دوستی دشمن!
زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید
برادر گر که می‌خوانی مرا،
بنشین برادر وار

تفنگت را زمین بگذار،
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان‌کُش برون آید.
تو از آیین انسانی چه می‌دانی؟
اگر جان را  خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟

چرا باید که با یک لحظه، غفلت،
این برادر را
به خاک و خون بغلتانی؟
گرفتم در همه
احوال حق‌گویی و حق‌جویی...
و حق با توست
ولی حق را ــ برادر جان ــ
به‌زور این زبان نافهم آتش‌بار
نباید جست...
اگر این بار شد  وجدان خواب
آلوده‌ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار...

چهارشنبه، آبان ۲۵، ۱۳۹۰

یکشنبه، مهر ۰۳، ۱۳۹۰

یکشنبه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۹۰

ماه اندر لامکان

شعر از : مولانا 
برگردان به لهستانی: زنده یاد مارک اسموژینسکی
نوازنده سه تار و خواننده ویدئو : داوود آزاد

1- من آن ماهم که اندر لامکانم                                           مجو بیرون مرا در عین جانم
2- تو را هر کس به سوی خویش خواند                                تو را من جز به سوی تو نخوانم 
3- مرا هم تو به هر رنگی که خوانی                                    اگر رنگین اگر ننگین ندانم 
4- گهی گویی خلاف و بی وفایی                                        بلی تا تو چنینی من چنانم 
5- به پیش کور هیچم من چنانم                                          به پیش گوش کر من بی زبانم 
6- من آبِ آب و باغِ باغم ای جان                                         هزاران ارغوان را ارغوانم 
7- سخن کشتی و معنی همچو دریا                                   درآ زوتر که تا کشتی برانم

 
1- Jam ten księżyc, co gdzieś poza miejscem jest.
Nie szukaj mnie tam, bom z duszą jednym jest.
2- Każdy, wołając cię myśli o sobie.
Ja zaś, wołając, ciebie dla ciebie chcę.
3- Ty też mnie widzisz w barwach, jakich chcesz,
Czy dobrych, czy złych? To bez różnicy jest.
4- Raz mnie przestępcą, a raz zdrajcą zwiesz.
To prawda, jam takim, póki-ś takim jest.
5- Dla ślepego nie ma, mnie , jam pustką jest.
Dla uszu, co nie słyszą, jam niemy jest.
6- Jam wodą wód, sadem sadów, duszo!
Dla tysiąca róż jam jedną z nich jest.
7- Statkiem jest słowo, a sens morzem jest.
Wsiadaj szybko, bez ciebie on w porcie jest.


پنجشنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۹۰

مرغ سحر/ ملک شعرای بهار/ محمدرضا شجریان

                                                               
 مرغ سحر ناله سر کن! 
داغ  مرا تازه تر کن!
ز آه شرربار این قفس را
برشکن و  زیر و زبر کن!
بلبل پربسته ز کنج قفس درآ
نغمه آزادی نوع بشر سرا
وز نفسی عرصه  این خاک توده را
پرشرر کن!
ظلم ظالم جور صیاد
آشیانم داده بر باد
ای خدا ای فلک ای طبیعت
شام تاریک ما را سحر کن!
نوبهار است گل به بار است
ابر چشمم ژاله بار است
این قفس چون دلم تنگ و تار است
شعله فکن در قفس ای آه آتشین
دست طبیعت گل عمر مرا مچین
جانب عاشق نگه  ای تازه گل از این
بیشتر کن بیشتر کن بیشتر کن!
مرغ بی دل شرح هجران
مختصر مختصر کن!


پنجشنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۸۹

سکوت سرشار از ناگفته هاست

برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم که چراغ ها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند،
گوشی که صداها و شناسه ها را در بی هوشیمان بشنود،
برای تو و خویش روحی که این همه را در خود گیرد و بپذیرد و زبانی که در صداقت خود، ما را از خاموشی خویش بیرون کشد و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است سخن بگوییم.

سکوت سرشار از ناگفته هاست! ترجمه زیبای شعرهای "مارگوت بیکل" شاعر آلمانی، توسط "احمد شاملو" با صدای خود او