‏نمایش پست‌ها با برچسب گزارش .عکس. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب گزارش .عکس. نمایش همه پست‌ها

سه‌شنبه، مهر ۰۹، ۱۳۹۲

کاروانسرای حاج کمال، زیباترین موقوفه شهرستان رباط کریم


 کاروانسرای حاج کمال

این کاروانسرا در سال ۱۳۴۵ ه.ق همزمان با دوران سلطنت فتحعلی شاه قاجار توسط فرد خیری بنام حاج کمال ساخته شد و بمنظور استفاده مسافران وقف گردید و از جاذبه های گردشگری شهرستان رباط کریم محسوب می گردد./ عکس: شامحمدی

http://www.shabestan.ir/NSite/FullStory/Photo/?Serv=12&Id=296138&Mode=


پنجشنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۹۲

"شب مارک اسموژینسکی" ایران شناس لهستانی

 تصایری از مراسم بزرگداشت دکتر مارک اسموژینسکی در "کانون زبان فارسی" (موقوفات افشار)  
 4 شهریور 1392/ 26 اگوست 2013


محمد دهقانی
پتریک و کوبا

علی دهباشی
مریم مجردی
پیتر کوزفسکی - ردسواو سدفسکی
خسرو سینایی
هایده وام بخش

الیاس اسموژینسکی
آنا کرسنوولسکا
ایونا نوویتسکا
منصور ثروت
سروش قهرمان لو -  سهراب فتحعلی زاده
https://www.facebook.com/photo.php?fbid=560541007316651&set=a.560537783983640.1073741843.271593316211423&type=3&theater

     http://bukharamag.com/1392.06.3819.html#comment-1671
http://www.cgie.org.ir/ar/news/4747
گزارش نوشتاری "شب مارک اسموژینسکی" را در آدرس های بالا بخوانید 

جمعه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۹۲

آرامگاه لهستانیان در ایران / بندر انزلی

بار دیگر به سراغ صفحه آقای رضا خوشدل رفتیم و البته با اجازه مستقیم ایشان  عکس ها و توضیحاتی درمورد قبرستان لهستانی ها این بار در بندر انزلی از آنجا برداشتیم. بار دیگر از ایشان به خاطر کارهای مستندی که انجام می دهند و به خاطر اینکه بی دریغ و بی چشمداشت اجازه دادند که از مطالبشان استفاده کنیم، سپاسگزاریم . آقای خوشدل ممنون! تمام توضیحات هم از ایشان است.

در ورودی ....
عبور از این در آسان نیست...

  بر این ستون به دو زبان انگلیسی و لهستانی نوشته شده : «اینجا آرامگاه 639 لهستانیست: سربازان ارتش شرق ژنرال ولادیسلاو آندرس، اسیران جنگی سابق و زندانیان اردوگاههای اتحاد جماهیر شوروی که در سال 1942 در راه رسیدن به میهنشان در اینجا درگذشته اند. روحشان شاد باد




در آغاز جنگ جهانی دوم، نیروهای شوروی پس از توافق با دولت هیتلر بخش شرقی لهستان را اشغال کرده، ده‌ها هزار شهروند لهستانی را به اردوگاه‌های کار اجباری در سیبری و قزاقستان تبعید کردند. پس از حمله آلمان به شوروی، نیروهای مقاومت لهستان که به عنوان بخشی از نیروهای متفقین در مقابل اشغال و پیشروی آلمان مقاومت می‌کردند، از فرصت استفاده کرده و از شوروی درخواست آزادی اسرای لهستانی را نمودند. استالین حاضر شد ترتیب آزادی اسرای لهستانی را بدهد تا پس از ملحق شدن آنها به نیروهای مقاومت در اروپا، فشار بر آلمان را در جبهه اروپا افزایش دهند.

بدین ترتیب در سال ۱۹۴۲ حدود ۱۱۵٬۰۰۰ شهروند لهستانی، شامل سربازان، مردان، زنان و کودکان غیرنظامی، با کشتی از دریای خزر وارد بندر انزلی شدند. نیروهای نظامی و داوطلب برای ملحق شدن به مقاومت اروپا ایران را ترک کردند، اما هزاران شهروند غیرنظامی و زن و کودک تا ۳ سال در شهرهای مختلف ایران باقی ماندند. به علت سوء تغذیه در دوران اسارت و ابتلا به بیماری‌های واگیردار، بسیاری از نظامیان و غیرنظامیان در طول اقامت در ایران جان باختند.




خاطره ی یکی ازآوارگان لهستانی:


خانم مسنی که در آن روزگار دختر نوجوانی بوده این گونه می گفت : ” ما یک گروه انسانهای درمانده و ضعیف بودیم که از فرط گرسنگی و بی غذایی و ابتلا به بیماریهای مختلف در حال مرگ بودیم . در طول سفر مدام صدای زنگ می آمد و جسدی به دریا انداخته می شد . وقتی به بندر انزلی رسیدیم و پیاده شدیم مردم به طرف ما آمدند . دورمان جمع شدند و سعی کردند با ما ارتباط بر قرار کنند . وقتی که حال نزار ما را دیدند برایمان لباس و غذا آوردند . حتی شیرینی و میوه می آوردند و به ما لبخند می زند . برایمان باور کردنی نبود . مردمی بودند که به ما لبخند می زدند . آنها از ما نپرسیدند که پدر ومادرتان کیستند ؟ نپرسیدند که اعتقادتان چیست ؟ نپرسیدند که از کجا آمده اید ؟ فقط احساس کردند که ما به کمک احتیاج داریم و به ما کمک کردند .



با گسترش جنگ دوم جهانی، کشور لهستان درسال ۱۳۱۸ خورشیدی (برابر با ۱۹۳۹ میلادی) مورد هجوم آلمان نازی از یک طرف و شوروی از طرف دیگر قرار گرفت و عملاً به دو قسمت تقسیم شد. اسرای زیادی به شوروی منتقل و در اردوگاه‌ها اسکان داده شدند و بسیاری نیز بطور دسته جمعی اعدام شدند.


بعد از دو سال و با آغاز حمله آلمان به شوروی، استالین مجبور شد با دولت در تبعید لهستان از در دوستی درآمده و فرماندهی واحدی در مقابل آلمان در جبهه لهستان ایجاد کند. طبق این توافق قرار بر این شد که علاوه بر عبور افراد نظامی تجهیز شده لهستانی از خاک ایران، زندانیان و افراد داخل اردوگاه‌ها نیز از طریق ایران به فلسطین و آفریقا مهاجرت کنند. این عمل با نقض بی طرفی ایران و اشغال ایران توسط قوای انگلیسی و سپس روسی در تاریخ سوم شهریور ۱۳۲۰، امکان پذیر شد.



هرسنگ خوابگاه انسانی دردمند و آواره...گرسنه و بیمار.... 


بیماری هایی چون تیفوس و عوارض ناشی از گرسنگی شدید در سیبری، دسته دسته از این آوارگان پیر و کودک و جوان را از پای در می آورد. به جز معدودی از آنها که به دلایلی چون تشکیل خانواده در ایران ماندند، بقیه از این اردوگاه ها به نقاط مختلف جهان عزیمت کردند.
اما به گفته خود کسانی که سال ها پیش از ایران به کشورهای دیگر جهان رفته بودند، ایران برای آنها چون بهشت بود. مردم با آنها بسیار مهربان بودند و هر روز مقابل اردوگاه ها صف می کشیدند و برایشان غذا و لباس و دیگر مایحتاج زندگی می بردند، و حتی به سوی کامیون هایی که آنها را حمل می کردند، بسته هایی پر از شیرینی و میوه پرتاب می کردند.

منبع:  https://www.facebook.com/media/set/?set=a.474004596003853.1073741828.100001829496749&type=1
 

جمعه، فروردین ۰۲، ۱۳۹۲

چهارشنبه سوری در کراکف


 دانشجویان رشته ایرانشناسی شهر کراکف در لهستان، مراسم شب چهارشنبه سوری را برگزار کردند:

http://www.shabdar2007.blogfa.com/

چهارشنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۹۱

هنوز هم دل "فروغ" برای باغچه می سوزد/ چه بر سر خانه نوجوانی فروغ خواهد آمد؟

خانه «فروغ فرخزاد» را خراب می‌کنند؟  

 

خانه «فروغ فرخزاد» را خراب می‌کنند؟ + تصاویر
وارد خانه که می‌شوی، اگر سراغ اتاق شاعر را بگیری، بانوی خانه آشپزخانه‌اش را نشانت می‌دهد: «من اتاق فروغ را آشپزخانه کرده‌ام.» وسایلی مثل کابینت، اجاق و میز ناهارخوری و البته پنجره‌ای رو به کوچه...
در روزگاری که در همین همسایگی ما می‌کوشند برای خود هویت ایجاد کنند و برای اثبات و یادآوری این هویت‌، بناهایی بسازند، ما آن‌قدر یادمان درباره‌ی هویت تاریخی کهن و معاصرمان داریم که انگار از فراوانی، گاهی به اسراف رسیده است.

برای نمونه، شاید خیلی‌ها ندانند در دل کوچه پس کوچه‌های همین شهر تهران، بناهایی وجود دارد که اهمیت‌شان به‌واسطه‌ی برخی رویدادها یا حضور یک شخصیت سیاسی مؤثر در تاریخ معاصر و یا یک شخصیت فرهنگی بنام است. اما درحالی‌که حتا در برخی موردها سازمان میراث فرهنگی نیز از این بناها غافل است، چگونه می‌توان انتظار داشت که مردم از وجود آن‌ها آگاه باشند. شاید کسانی که در یکی از فرعی‌های خیابان ولیعصر در محدوده‌ی یکی از باغ‌محله‌های تهران قدیم زندگی می‌کنند هم ندانند که یکی از این بناها، خانه‌ی پدری فروغ فرخزاد است در همسایگی آن‌ها که امروز از زبان ساکنانش زمزمه‌هایی درباره‌ی ویرانی آن شنیده می‌شود.

فروغ فرخزاد پانزدهم دی‌ماه ۱۳۱۳ در محله‌ی امیریه‌ی تهران، کوی خادم آزاد به دنیا آمد. نام «خادم آزاد» تا به حال که ۴۶ سال از مرگ فرخزاد در ۲۴ بهمن‌ماه سال ۱۳۴۵ می‌گذرد، همچنان بر سر این کوی باقی مانده است. کوی خادم آزاد متشکل از دو کوچه‌ی به هم متصل است که یکی به خیابان مولوی امروز می‌رسد و دیگری به خیابان ولیعصر؛ «خیابان دراز لکه‌های سبز». خانه‌ی پدری فروغ فرخزاد درست در نقطه‌ی اتصال این دو کوچه قرار گرفته است.

«کوچه‌ای هست که قلب من آن را
از محله‌های کودکی‌ام دزدیده‌ست» 
(فروغ / تولدی دیگر)

امروز اگر وارد این کوچه شوی، هیچ نشانی از قدمت خانه‌ی خانواده‌ی فرخزاد دیده نمی‌شود؛ خانه‌ای که به گفته‌ی پوران فرخزاد، سروان محمد فرخزاد، پدرشان، سال‌ها پیش در میان باغی در این کوچه، بنا کرده بود. حالا همان خانه، ساختمان سه‌طبقه‌ای است که در یک حیاط کوچک قرار گرفته و با آجرهای زرد سه‌سانتی تزیین شده است؛ تا کم‌تر گواهی از گذر دوران داشته باشد. با این همه، درِ ورودی همین ساختمان را که باز کنی، وارد شوی و پله‌ها را به سمت زیرزمین پایین بروی، انگار کن که زمان را در این خانه نیم قرن به عقب رانده‌ای.


می‌رسی به حوضچه و آبشاری که در یکی از اتاق‌های زیرزمین جا گرفته است. گیرم که حالا دیگر این حوضچه و آبشار خالی و بی‌مصرف، مثل اشیای بیهوده‌ی دیگر، گوشه‌ی این انباری کز کرده باشند، اما این‌گونه بنا را خیلی از بچه‌های دیروز و بزرگ‌ترهای امروز هنوز به‌خاطر دارند و این همان زیرزمینی است که دختربچه‌ای در آن روی چادرشب‌ِ رخت‌خواب‌های اضافی می‌ایستاد و اُپرا می‌خواند، «تا روزی که از روی چادرشب‌ افتاد و دیگر اُپرا نخواند».


می‌رسی به اتاقک مخروبه‌ای که بانوی ساکن خانه می‌گوید «این حمام خانواده‌ بوده است.» و اتاق‌های دیگر که با یخچال قدیمی، دیگ و دیگر وسایل اضافیِ یک خانواده‌ی معمولی پُر شده‌اند. اتاقی هم هست که صاحب‌خانه می‌گوید «این را خودمان کندیم و به این‌جا اضافه کردیم. پله‌های این طرف ساختمان به سمت زیرزمین هم نبود، ما اضافه کردیم. اوایل برای آمدن به زیرزمین فقط باید از توی حیاط رفت‌و‌آمد می‌کردیم.»


* حیاط‌هایی که تنها مانده‌اند

از وسط زیرزمین راهرویی هست که با پله‌هایی به حیاطِ خانه می‌رسد. حیاطی که حالا با عبور از این راهرو به آن رسیده‌ای، همان حیاطی است که بارها و بارها در بخشی از شعرهای معاصر زنده شده:

حیاط خانه‌ی ما تنهاست
حیاط خانه‌ی ما
در انتظار بارش یک ابر ناشناس
خمیازه می‌کشد
و حوض خانه‌ی ما خالی‌ست
ستاره‌های کوچک بی‌تجربه
از ارتفاع درختان به خاک می‌افتند
و از میان پنجره‌های پریده‌رنگِ خانه‌ی ماهی‌ها
شب‌ها صدای سرفه می‌آید
حیاط خانه‌ی ما تنهاست
(از شعر دلم برای باغچه می‌سوزد)


البته این یک شعر نمادین است، اما امروز دیگر به‌واقع هم حیاط خانه‌های این‌چنین تنهاست و هم حوض‌های کاشی‌ که روزی خانه‌ی «خانواده‌ی ماهی‌ها» بود، خالی مانده است.

حوض خالی وسط حیاط خانه‌ی فرخزاد با کاشی‌های سفید و فیروزه‌یی هنوز هم خودنمایی می‌کند. دو باغچه‌ی باریک که با نرده‌های کوتاه، حصاربندی شده‌اند، حوض را در میان گرفته‌اند. از همه‌ی درخت‌های این حیاط، حالا فقط مانده یک درخت خرمالو و چند نهال کوچکِ بِه و پرتقال و درخت انگوری که شاخه‌هایش را روی طاق فلزی مشبک بالای حوض رها کرده است.

از پایه‌ی طاق فلزی، چراغ مکعبی‌شکل رنگارنگی آویزان است، صاحب‌خانه می‌گوید: «این چراغ‌ها روشن می‌شدند و با رنگ‌های سبز، قرمز، قهوه‌یی و آبی می‌درخشیدند، اما حالا دیگر سوخته‌اند، ما هم همه را قطع کرده‌ایم... این خانه عیدها قشنگ می‌شود. عیدها حوض را هم پر از آب و ماهی می‌کردیم... الآن حیاط به‌خاطر ساختمان‌سازی همسایه‌ی بغلی، کثیف شده است. کارشان که تمام شود، سنگ‌ساب می‌آوریم، همه‌ی سنگ‌های کفِ خانه را می‌سابد و برق می‌اندازد. چند سال یک بار این کار را می‌کنیم... می گویند قبلا در این خانه قنات آب هم بوده که الآن پر شده است.»

*اتاق شخصی شاعر؛ مطبخِ بانوی صاحب‌خانه

وارد خانه که می‌شوی، اگر سراغ اتاق شاعر را بگیری، بانوی خانه آشپزخانه‌اش را نشانت می‌دهد: «من اتاق فروغ را آشپزخانه کرده‌ام.» وسایلی مثل کابینت، اجاق و میز ناهارخوری و البته پنجره‌ای رو به کوچه، تمام آن چیزی است که از اتاق شخصی فروغ‌الزمان فرخزاد باقی مانده است؛ البته اگر صاحب‌خانه اتاق را اشتباه نگرفته باشد. «قبلا آشپزخانه‌ طبقه‌ی اول بوده، حالا پایین دخترم می‌نشیند، بالا هم عروسم.» البته که هیچ‌کدام حاضر نمی‌شوند غریبه‌ای وارد خانه‌شان شود. «الآن بالا و پایین مثل همین‌جاست. قبلا به‌جز این دو طبقه، بالا فقط یک اتاق بود، پشت‌بام حوض داشت، ما همه را ساختمان ساختیم.»


در سالن پذیرایی فقط چراغ‌های روی دیوار از گذشته باقی مانده است. درهای کشویی هم که سالن پذیرایی را به ایوان بزرگِ خانه وصل می‌کنند، از گذشته تا امروز راه تماشای حیاط سبز خانه بوده‌اند.

بانوی صاحب‌خانه می‌گوید: «تا حالا چند بار آمده‌اند از خانه و کوچه‌ی ما فیلم گرفته‌اند. یک فیلم هم درباره‌ی جنگ در این‌جا فیلم‌برداری کردند. همسایه‌ها می‌گویند: چرا خیلی‌ها می‌آیند و سراغ خانه‌ی شما را می گیرند؟ خانه‌ی شما چیست؟ می‌گویم: به قرآن هیچی. اصلا برای من ارزش ندارد.»

انگار اصلا فروغ و خانواده‌اش را نمی‌شناسد، اما می‌گوید: «من خودم مال تفرشم. آن‌ها هم تفرشی بودند. یکی از فرزندان این خانواده هم با همسرش به خانه‌ی ما آمده است. فرزند دیگرشان هم یک روز آمد و گفت: اجازه می‌دهید من خانه‌ی خاطراتم را ببینم؟»


تصمیم داریم این‌جا را خراب کنیم
می‌پرسم: قصد تعمیر یا تخریب خانه را ندارید؟ پیرمرد محکم و قاطع می‌گوید: «چرا خانه را بکوبم؟ از ۳۵ سال پیش که این‌جا را خریده‌ام، تا به حال یک آجر از این خانه آخ نگفته، هنوز یک بار هم آن را تعمیر نکرده‌ام.» بانوی خانه اما نظر دیگری دارد: «ما حالا تصمیم داریم این‌جا را خراب کنیم. حاجی می‌گوید نه، اما من دیگر نمی‌توانم. این‌جا قدیمی است، از یکنواختی‌اش خسته شده‌ام. درِ کشویی و... این‌جا چه ارزشی دارد؟ می‌خواهیم آن را بکوبیم و به جایش آپارتمان بسازیم.»

پیرمرد می‌گوید: این خانه ۳۵ سال پیش بازسازی شده است. شخصی آن را از خانواده‌ی فرخزاد خریده و پس از بازسازی، آن را به ما فروخته است.

از خانه بیرون می‌آیم و در سبزرنگ خانه با طرحی ساده از یک قو بر آن، پشت سرم بسته می‌شود. به سمت خیابان ولیعصر راه می‌افتم. امکان دوباره سرزدن به این خانه چندان محتمل نیست. این‌جا حالا محل زندگی خانواده‌ای است که کسی نمی‌داند تا کی به دیوارهای قدیمی‌اش تکیه خواهند زد و چه وقت تصمیم به ویرانی آن خواهند گرفت.

اگرچه این خانه معماری قاجاری، اندرونی و بیرونی ندارد، اما روحِ شعر در آن شکل گرفته است. شاید وقت آن رسیده باشد که پیش از آن‌که اختلاف نظر ساکنان برای کوبیدن خانه، به اتفاق نظر تبدیل شود، فکری به حال این بنای هویت‌ساز شود. ضمن آن‌که اگر هم اختلاف نظری درباره‌ی یک شخصیت فرهنگی معاصر وجود دارد، نباید از یاد ببریم که ما حتا خانه‌ی پادشاهان را هم به‌خاطر هویت تاریخی‌اش حفظ و هرساله از بودجه‌ی بیت‌المال برای نگه‌داری آن‌ها و درواقع نگه‌داری از تاریخ این مملکت صرف می‌کنیم.

http://www.seemorgh.com/culture/2085/154423.html?g=marshal

منبع: isna.ir

دوشنبه، آذر ۲۰، ۱۳۹۱

سومین سالگرد مارک اسموژینسکی/ جایش بسیارخالیست


سه سال پیش، سال 2009  در همین روزها بود که مارک غریبانه در بیمارستان در کما بود. مدتی به دلیل ویروس مرغی و خوکی و ... ملاقاتش ممنوع بود. بعد هم که می شد او را دید، دیگر به هوش نبود. دو- سه بار رفته بود و برگردانده بودنش  ولی چه سود ... 12 دسامبر سومین سال نبود مارک اسموژینسکی انسانی به واقع انسان، آن سان که انسان باید باشد؛ کاش بود و ای کاش این همه کاش نبود.

 روحش شاد!  پروازش بلند!


سه‌شنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۹۱

گزارش " عصری با شیمبورسکا" / عکس






ضیاء موحد

   «عصری با شیمبورسکا»، روح شعر لهستانی، ضیاء موحد
روح شعر لهستانی

امیدوارم اغراق نکرده باشم اگر بگویم شعر ویسواوا شیمبورسکا (۲۰۱۲- ۱۹۳۱) در این سطر خلاصه می‌شود: «من آدم‌ها را بیشتر از بشریّت دوست دارم.» این سطر برگرفته‌ای کوتاه شده از شعر «امکانات» شاعر است (آدم‌ها روی پل، ص ۳۸).
هر شاعر اصیلی معیارهای شعر خود را خود می‌آفریند. شیمبورسکا چنین شاعری است. شعرش را در ترجمه هم که می‌خوانی، بر خلاف بسیاری شعر‌ها، شعر بودنش را حفظ می‌کند و حیرت می‌کنی که مگر می‌شود با چنین تصویر‌ها و حرف‌های معمولی شعر گفت. اما به آخر شعر که می‌رسی حس می‌کنی که واقعاً شعر خوانده‌ای. گسستی آشکار از آنچه معمولاً شعر می‌دانند. این آغاز شعرِ «بچّه‌های این دور و زمانه» است (همان، ۳۵-۳۷)
ما بچّه‌های این زمانه‌ایم
و عصر، عصر سیاست است.
همه‌ی امور روزانه، امور شبانه
چه مال تو باشد، چه مال ما یا شما
امور سیاسی‌اند.
چه بخواهی، چه نخواهی
ژ‌‌ن‌هایت سابقه‌ی سیاسی دارند
پوستت ته‌رنگ سیاسی دارد
چشم‌هایت جنبه‌ی سیاسی دارند.
هر چه می‌گویی بازتاب سیاسی دارد
سکوتت چه بخواهی چه نخواهی
سیاسی تعبیر می‌شود
و در جایی دیگر از همین شعر:
حتی لازم نیست انسان باشی
تا بر اهمیّت سیاسی‌ات افزوده شود
کافیست نفت باشی، علوفه یا مواد بازیافتی
و این هم پایان‌بندی شیمبورسکا در این شعر:
در این اثنا
آدم‌ها گم می‌شوند
جانوران می‌میرند
خانه‌ها می‌سوزند
و مزارع بایر می‌شوند
مثل زمان‌های قدیم که کمتر سیاسی بودند
در اغلب شعرهای شیمبورسکا بندهای شعر با ارتباط معنایی دنبال هم می‌آیند. گاهی از خود می‌پرسم: آیا نمی‌شود بعضی را حذف کرد؟ آیا نمی‌شود بندهایی را اضافه کرد؟ جوابی ندارم. اما شعر را که می‌خوانم می‌بینم انگار شعری است کامل و هر سطرش لازم. به‌ویژه که استاد پایان‌بندی است. نمونه، پایان‌بندی شعر بالا. پیش از رسیدن به پایان شعر نمی‌توان حدس زد چگونه پایان می‌یابد. اما وقتی اتفاق افتاد تکانت می‌دهد. در شعر «گربه‌ای در خانه‌ی خالی» (همان، ۱۰۳ -۱۰۵) خود را به‌جای گربه‌ای می‌نهد که مرگ صاحبش خانه را خالی گذاشته. شروع شعر این است. به همین سادگی:
مردن ـ با گربه این کار را نمی‌کنند
گربه در خانه‌ای خالی
چه کار می‌تواند بکند
و شعر این‌گونه پایان می‌یابد:
اگر برگردد
اگر پیدایش شود
به او خواهم گفت
با گربه این کار را نمی‌کنند
به طرفش طوری خواهم رفت
که انگار هیچ چیز نمی‌خواهم
یواش، یواش
با پاهای رنجیده خواهم رفت
و در ابتدا از لوس شدن‌ها و جست و خیز‌ها خبری نخواهد بود
بسیاری از شاعران برای خلق فضای شاعرانه چه کار‌ها که نمی‌کنند: به آن سوی دریا‌ها می‌روند، خواب فرشتگان را می‌آشوبند، به افق‌های دور خیره می‌شوند، از درخت نور بالا می‌روند. در به در دنبال معجزه. ببینیم شیمبورسکا در شعر «بازار معجزه‌ها» (همان، ۷۹-۸۱) دنبال چیست. بندهایی را نقل می‌کنم.
شعر، معجزه را گروه‌بندی می‌کند:
معجزه‌ی عمومی:
همین که معجزه‌های عمومی زیادی اتفاق می‌افتد.
معجزه‌ی معمولی:
در سکوت شب
پارس سگ‌های نامرئی.
.....
چند معجزه در یک معجزه:
تصویر درخت توسکا بر آب
و اینکه در تصویر، چپ و راستش معکوس شده
و اینکه آنجا تاج درخت رو به پائین می‌روید
و اینکه هیچ به ته آب نمی‌رسد
با اینکه عمق کمی دارد.
.....
معجزه‌ای که کافیست دور و برت را نگاه کنی:
دنیای همه جا حاضر
و دوباره این پایان بندی:
معجزه‌ی اضافی، همان‌طور که همه چیز اضافی است
چیزی که به اندیشه در نمی‌آید
به اندیشه در می‌آید
این دو سطر آخر نمونه‌ای از پارادوکس‌های شیمبورسکاست. به ظاهر حرفی پارادوکسیکال، اما در واقع بدین معنی که همه چیز به اندیشه درمی‌آید.
در شعر شیمبورسکا عاطفه و اندیشه‌ی فلسفی در هم تنیده شده‌اند. در شعر «هیچ چیز دوبار اتفاق نمی‌‌افتد» این حکم معروف کتاب جامعه را که: هیچ چیز در زیر آفتاب تازه نیست، شاعرانه نفی می‌کند. چه مثال نقضی بالا‌تر از اینکه شیمبورسکا نه پیش از خود وجود داشته، نه پس از خود وجود خواهد داشت. وجود این شاعر تنها یکبار اتفاق افتاده است.
شیمبورسکا فلسفه‌پیشه نیست، اما شعرش عمیقاً فلسفی است. سیاست پیشه نیست، اما شعرش عمیقاً سیاسی است. جنگ و استبداد و ترور را خوب می‌شناسد. در لهستان سالیانی با فاشیسم و کمونیسم زندگی کرده است. شعرش ساده می‌نماید اما از کنار آن ساده نمی‌توان گذشت.
من متأسفانه زبان لهستانی نمی‌دانم. اما حدس می‌زدم زبان شعرش زبان طبیعی روزمره باشد، خالی از فضل‌فروشی‌های ادیبانه و صنایع بدیع متداول و خلاصه خالی از حشو و زوائد مرسوم. حدس می‌زدم از قافیه، جز در مواردی که از متن شعر طبیعی بروید بهره نگیرد. حالا خوشبختانه دریافته‌ام که این حدس‌ها درست بوده‌اند. اگر جز این بود از شعر شیمبورسکا در ترجمه چیزی باقی نمی‌ماند. گمان نمی‌کنم شیمبورسکا با این درک عمیق از شعر، با این تعادل اندیشه و عاطفه، طنز و تصویر و وسعت تخیل، نیازی به قافیه‌سازی و اوزان سنتی داشته باشد. شعرهایی که با این شگردهایی که برشمردم سروده می‌شوند و خوشبختانه هر چه پیش‌تر می‌رویم بی‌اهمیّت‌تر می‌شوند، در ترجمه چیزی از آن‌ها باقی نمی‌ماند. اما شعر این شاعر در ترجمه نیز می‌درخشد. در ایران، کشور شعر، کتاب آدم‌ها روی پل به چاپ چهارم رسیده است. این تنها به دلیل جایزه‌ی نوبل نیست. این ترجمه هم ترجمه‌ی همه شعرهای شاعر نیست. بیشتر شعر‌ها از مجموعه‌ی ماقبل آخر شاعر انتخاب شده است. برخی از شعرهای مشهور او هم در این مجموعه نیامده است. منظور اینکه استقبال خوانندگان از این دفتر خاسته از جوهر شعری جاری در این شعرهاست. شیمبورسکا در قیاس با شاعرانی در تراز خود شعر کمی دارد، چیزی حدود ۲۵۰ شعر چاپ شده. اما اگر یک‌دهم این شعر‌ها هم ماندگار باشد، مقام او در شعر، به‌خصوص شعر لهستان تثبیت شده است.
پرسیده‌اند: چرا این‌قدر کم؟
می‌گوید: برای اینکه سطل کاغذ باطله‌ای هم در خانه دارم.
شیمبورسکا گفته است از ۵ سالگی شعر سروده و پدرش برای هر شعر پولی به او می‌داده. گاهی هم یک شعر را دو بار به او می‌فروخته. کلاهی کودکانه سر پدر. با سابقه‌ای چنین طولانی در شاعری و جایزه‌ی نوبل، ناچار حرف و خاطره درباره‌ی او زیاد است. اما قصد من در این مختصر شرح حال نویسی نیست. تنها به چند نکته‌ی نسبتاً مهم اشاره می‌کنم.
وودی آلن در سال ۲۰۱۰ مستندی از او ساخته و درباره‌ی او گفته است: «شیمبورسکا می‌تواند بیهودگی و غم‌انگیزی زندگی را چنان بیان کند که جنبه‌ای مثبت به آن دهد.»
چسلاو میوش، شاعر لهستانی دیگر و برنده‌ی جایزه‌ی نوبل او را شاعری وصف کرده ضدّ شاعران اعترافی. گفته‌اند شعرش سهولت آفرینندگی موتزارت و خشم بتهوون را نشان می‌دهد. خود شاعر می‌گوید «کلمه‌های تأثرانگیزی را برمی‌گزینم اما کوشش می‌کنم از شدت آن‌ها بکاهم.»
همه‌ی این نکته‌ها خاسته از شگرد شاعری اوست. شیمبورسکا به گفته‌ی خودش از متن فاصله می‌گیرد و با ابزار طنز و انتخاب درست زاویه‌ی دید و با تصویر‌ها و ساخت‌های معمولی زبان روزمره تأثیری بر خواننده می‌گذارد که با هیچ بیان پر گله و آه و ناله نمی‌توان چنان تأثیری نهاد. این شگرد‌ها را در دیگر شاعران لهستان نیز می‌توان دید. شیمبورسکا در واقع ادامه‌ی سنّت شعری لهستان است. او می‌گوید: «ذوق شعری در خلاء کار نمی‌کند. چیزی به نام روح شعر لهستانی وجود دارد.»
شعر لهستان تا اندازه‌ای در جهان شناخته شده است. اما شاعران نسل نو لهستان به حق گله می‌کنند که این کافی نیست. شعر‌هاشان ترجمه نشده و چهره‌های‌شان ناشناخته مانده است.
ما هم در این جلسه با آنان همصدا می‌شویم، با این تفاوت که نه تنها صدای نسل شاعران جدید ما، صدای نیما و هم‌عصران او هم شنیده نشده است. امیدواریم که این جلسه دست کم زمینه‌ی آشنایی ما را با شاعران لهستان و شاعران لهستان را با ما فراهم کند.

چوکا چکاد

شیمبورسکا، فرصت خنده و تفکر است

شیمبورسکا در ابتدای سخنرانی‌اش به مناسبت دریافت جایزه‌ی نوبل می‌گوید: «می‌گویی در سخنرانی جمله‌ی اول دشوارترین جمله است. به هر حال من از آن گذشته‌ام. و در یکی از مصاحبه‌های‌اش می‌گوید: از کودکی شعر می‌گفتم. شعرهای طنز، و از این راه پول به دست می‌آوردم. وقتی یکی از شعرها به دل پدرم می‌نشست، و او را به خنده می‌انداخت. سکه‌ای به من می‌داد. پس می‌شود گفت که از اولین سال‌های عمرم با شعر کسب درآمد می‌کردم.
در‌ گفت‌وگویی دیگر می‌گوید: بعضی‌ها فکر می‌کنند جایزه‌ی نوبل، نوعی مسابقه‌ی ملکه‌ی زیبایی است. روزی در صف خرید میوه بودم و دو خانم پشت سرم ایستاده بودند و خبر نداشتند که جلوی آن‌ها ایستاده‌ام. یکی‌شان، به دیگری گفت: می‌دونی چی‌ شد؟ اون برنده‌ی نوبل رو دیدم.  ـ خب، چه شکلی بود. و اولی گفت: واه واه افتضاح بود!
شوخی‌ای بین  جوانان رایج است که به صورت سوال و جواب اجرا می‌شود:
سوال: اگر ادیسون برق رو اختراع نمی‌کرد، چه می‌شد؟ بعد از این فرصت مناسب برای هاج و واج ماندن طرف مقابل داده می‌شود. جواب طنز این است: خب، یک نفر دیگر اختراع‌اش می‌کرد.
در این شوخی، حقیقتی نهفته است. پروژه‌های علمی (به خصوص در دنیای مدرن) وابسته به فرد نیستند. به عبارتی دیگر، این پروسه‌ی منظم حتما در طی مدت مشخصی انجام خواهد شد. اما در مورد هنر، این شوخی یا این حقیقت رایج نیست: اگر چارلی چاپلین آن فیلم‌ها را نمی‌ساخت و آن‌ کمدی‌ها را اجرا نمی‌کرد (به قول جوان‌ها) عمرا کسی دیگر چارلی چاپلین نمی‌شد. و اگر بکت «در انتظار گودو» را نمی‌نوشت، هیچ کسی دیگر (با اطمینان می‌گویم) نمی‌توانست در انتظار گودو بنویسد. نقاشی‌های پیکاسو را کس دیگری نمی‌توانست بکشد و ... جدای از طنز که در گفته‌های شیمبورسکا و چند نمونه از آن‌ها را برای پشت سر گذاشتن دشواری سخنرانی برای‌تان بازگو کردم، طنز خاصی در شعرهای او هست که منحصر به اوست: مثلا در شعر «امکانات»: خنده‌دار بودن شعر گفتن را/ به خنده‌دار بودن شعر نگفتن ترجیح می‌دهم و در شعر «زیادی»: ستاره‌ی جدیدی را کشف کرده‌اند/ و این به این معنا نیست که دور و بر ما روشن‌تر شده/ و چیزی اضافه شده که تا به حال نبوده باشد.../ ستاره چیز فوق‌العاده‌ای است/ اما این هنوز دلیل نمی‌شود/ که به سلامتی زنان‌مان ننوشیم/ که بی‌شک نزدیک‌ترند.
و در شعر «شب شعر یک شاعر»: ای الهه‌ی شعر/ داد و فریادهای تماشاچیان را از ما دریغ کرده‌ای/ اگر کسی بوکسور نباشد/ انگار که اصلا وجود ندارد و نیز کل شعر «تشییع جنازه». اما طنز کل کار شیمبورسکا نیست. طنز مثل پارچه‌ی حریر بسیار دل‌ربایی است که با حرکت ماهرانه‌ی شیمبورسکا از روی شعرهای  او کنار زده می‌شود و مواجه می‌شویم با شعرهای «گفت‌وگو با سنگ»، «گربه‌ای در خانه‌ی خالی»، «اندیشیدن»، «شکنجه»، «منظره‌ای با یک دانه شن»، «آدم‌های روی پل»، «راه‌آهن»، «روابط سری با مرده‌ها» که نمی‌توانی با آن‌ها بخندی. شیمبورسکا فرصت خنده و تفکر است. اندکی خنده و بسیار تفکر. از این لحاظ او بسیار شبیه زندگی است. در این اسلوب هم او بی‌تردید یکه و منحصر به فرد است. استاد در ایجاد رابطه بین چیزهایی است که رابطه‌شان را دیرگاهی است منطق قطع کرده است. او و تنها او می‌تواند منظره‌ای را به همراه یک دانه شن در حال افتادن روی هره‌ی پنجره را به ما نشان دهد. او و تنها او توانسته و می‌تواند در سنگی را بزند و ما را به تالارها و اتاق‌های تو در توی سنگ ببرد. او و تنها او می‌تواند تابلوی «آدم‌ها روی پل» هیروشیگه اوتاگاوا را دوباره نقاشی کند و آن‌ را حرکت دهد. چاپ کتاب آدم‌ها روی پل هم برای خودش طنز منحصر به فردی دارد که برای‌تان می‌گویم: کتاب، با این طرح جلد و با دو هزار نسخه (فقط دو هزار) در سال ۱۳۷۶ چاپ شد و به قدری از آن استقبال شد که یک ماه پرفروش‌ترین کتاب و سه ماه بعد جزو ده کتاب پرفروش بود و به فاصله‌ی چند ماه دوباره با همین طرح جلد و باز در دو هزار نسخه به چاپ دوم رسید و چون اصرار داشتیم که چاپ سوم با این طرح جلد نباشد، در آن سال‌ها  که خبری از گوگل و موتورهای جست‌وجوی اینترنتی نبود با زحمت فراوان تصویری از تابلوی آدم‌ها روی پل هیروشیگه اوتاگاوا  پیدا کردم و از ناشر خواهش کردم که این بار فرض کند کتابی از لئوناردو داوینچی درباره‌ی مونالیزا دارد چاپ می‌کند و بهتر است تصویر تابلوی مونالیزا را روی جلد بزند و این کتاب هم که اسمش آدم‌ها روی پل است و قس علی هذا. این خواهش باعث شد چاپ سوم کتاب با شش سال فاصله در سال ۸۲ و باز هم فقط در دو هزار نسخه چاپ شود. و باز هم مورد استقبال قرار گیرد. چاپ چهارم کتاب با حذف یک شعر و حذف تصویر آدم‌ها روی پل با این طرح جلد خنثی و دم دستی و کاغذ نامناسب و تنها در ۱۶۰۰ نسخه بعد از نه سال چاپ شد. با این روند احتمالا چاپ پنجم کتاب بعد از ۱۴۱۰، ۱۴۲۰ چاپ خواهد شد. و باز هم در هزار نسخه. از آن استقبال گرمی خواهد شد. این‌ها را مثلا وقتی مقایسه کنید با کتاب کوری ساراماگو که سه ـ چهار ترجمه‌ی متفاوت دارد و هر کدام تا چاپ دهم و بیستم رسیده، طنز قضیه برای‌تان آشکارتر می‌شود. من شانس این را داشتم که با دو نفر از بهترین‌ها در شعر و ترجمه، همکاری کنم. با شهرام شیدایی که شعرهای‌اش هم‌تراز بهترین شعرهای دنیاست و با مارک اسموژنسکی که ایران‌شناس و مترجمی دقیق بود که در کنار همسر ایرانی‌اش خانم هایده وام‌بخش زبان ما را واژه به واژه می‌شناخت و نیز ادبیات کلاسیک و مدرن ما را.
مارک اسموژنسکی چند سال قبل از این‌که شیمبورسکا برنده نوبل ادبیات شود، تعدادی از شعرهای او و هربرت را ترجمه کرده بود و در یکی از جلسات شعر برای ما خوانده بود. با اعلام جوایز نوبل ۱۹۹۶ با مارک و شهرام قرار گذاشتیم یک مجموعه شعر از شیمبورسکا ترجمه کنیم. خوشبختانه شاعرانی از این دست به زبانی جهانی در شعر دست یافتند و فقط برای مردم خود شعر نمی‌گویند و این هم کار ترجمه را آسان‌تر می‌کند و هم اطمینان به این‌که شعر در زبان مقصد تقریبا کامل به خواننده منتقل می‌شود. ما به شیوه‌ی ترجمه‌ی کارگاهی و با تحلیل جامع مارک و بازنوشت آن به زبان فارسی با کلنجار با واژه‌ها و معناها هر روز یک شعر از شمبورسکا ترجمه کردیم و کم‌کم به دنیای او وارد شدیم. درباره‌ی شیوه‌ی کار و بررسی تحلیل ترجمه‌ی گروهی و مسائل کلی آن و به خصوص در مورد ترجمه‌ی آدم‌ها روی پل، به همراه شهرام شیدایی، سخنرانی‌ای در سال ۲۰۰۲ در دانشگاه یاگلونیان کراکف لهستان داشتم که ترجمه‌ی انگلیسی آن به همت مارک اسموژنسکی و پروفسور آنا کراسنوولسکا در انتشارات آکادمی علوم در مجموعه‌ای به نام زبان‌های شرقی در ترجمه چاپ شد. با مارک و شهرام شعرهای دیگری از گروه برولیان که از شاعران جوان آوانگارد لهستان بودند ترجمه کردیم که به مرحله‌ی چاپ نرسید. برنامه‌هایی هم برای ترجمه‌ی هربرت، میوش و روژه‌ویچ که دگر مهلت نداد. ترجمه‌ی گروهی نیاز به همدلی و شور و شوق خاصی دارد با وجود اشخاص فرهیخته و توانایی مثل پروفسور آنا کراسنوولسکا و باربارا منکارسکا و هایده وام‌بخش و دانشجویان علاقه‌مند رشته‌ی ایران‌شناسی در کراکف و ورشو و با همکاری دوستان ایرانی می‌شود شاعران و نویسندگان لهستان و ایران را به مردم دو کشور معرفی کرد. در انتها  یک شعر چاپ نشده‌ی شیمبورسکا را با ترجمه‌ی مارک اسموژنسکی با اجازه‌ی همسرش هایده وام‌بخش برای‌تان می‌خوانم تا جبران خستگی تحمل پرت و پلاهای من شود. قرار بود  این شعر به جای شعر حذف شده‌ی کتاب آدم‌ها روی پل بنشیند که ننشست:
شاید همه‌ی این چیزها
شاید همه‌ی این چیزها
در آزمایشگاه جریان دارد
زیر یک چراغ در روز
و میلیاردها چراغ در شب
شاید نسل‌های آزمایشی باشیم
که از ظرفی به ظرف دیگر ریخته می‌شود
در شیشه تکان داده می‌شود
به وسیله‌ی چیزی به جز چشم نظاره می‌شود
تا سر انجام هر کدام‌شان جدا جدا با پنس گرفته شود
شاید یک جور دیگر باشد:
بدون هیچ مداخله‌ای
تغییراتی طبق برنامه
خود به خود روی می‌دهد
سوزن، زیگزاگ‌های از قبل پیش‌بینی شده را
آهسته ترسیم می‌کند
شاید تا به حال چیز قابل توجهی  در ما مشاهده نشده
مونیتورهای کنترل‌‌کننده به ندرت روشن می‌شود
فقط در صورت جنگ، آن هم یک جنگ مهم
بعضی از پروازهای بالای کره‌ی زمین
یا سفرهای بزرگ از نقطه‌ی آ تا نقطه‌ی ب
شاید هم برعکس
در آن‌جا حوادثی جزئی را می‌پسندند
بفرمایید این هم دختر کوچولویی در مونیتور بزرگ
که دگمه‌ای را به آستین خود می‌دوزد
دستگاه‌ها سوت می‌کشند
کارمندها جمع می‌شوند
و اما این چه اعجوبه‌ای است
با تپش‌هایی در قلب کوچک‌اش
سوزن را با چه وقار دل‌نشینی
نخ می‌کند!
کسی با وجد فریاد می‌زند:
رئیس را خبر کنید
بیاید و خودش ببیند!

در این مطلب از کتاب‌های «نظریه‌های ترجمه‌ در عصر حاضر» نوشته‌ی ادوین گنتزلر با ترجمه‌ی علی صلح‌جو و آدم‌ها روی پل ترجمه‌ی مارک و شهرام و چکاد و «عکسی از یازده سپتامبر» ویسووا شیمبورسکا ترجمه‌ی ایونا نوویسکا و علی‌رضا دولت‌شاهی نقل قول‌هایی آورده شده است.