‏نمایش پست‌ها با برچسب اجتماعی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب اجتماعی. نمایش همه پست‌ها

شنبه، شهریور ۱۵، ۱۳۹۳

مراسم یادبود پناهجوی ایرانی در استرالیا

حمید خزایی، پناهنده ایرانی در اردوگاه های پناهندگان در استرالیا، در اثر عفونت خونی جان خود را از دست داده است. رضا براتی نیز  چندی پیش، به ضرب گلوله گارد ضد شورش کشته شده بود. آیا جستجوی زندگی دلخواه، یکی از طبیعی ترین حقوق آدم ها نیست؟

http://www.bbc.co.uk/persian/interactivity/2014/09/140905_user_video_khazaee.shtml

پنجشنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۹۳

چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید


'آشتی دو مادر' در پای چوبه ‌دار

بلال در سال ۱۳۸۶ در جریان نزاعی خیابانی عبدالله حسین زاده را به قتل رسانده بود
عکس‌های منتشر شده از یک مراسم اعدام در استان مازندران که در پایان با بخشش خانواده مقتول و توقف اجرای حکم همراه شده است، بازتاب گسترده‌ای در شبکه‌های اجتماعی داشته و با استقبال روبرو شده است.
این گزارش تصویری که روز سه شنبه (۲۶ فروردین - ۱۵ آوریل) در خبرگزاری دانشجویان ایران،کلیک ایسنا، منتشر شده مراسم اعدامی در شهرستان نور در شمال ایران را نشان می دهد که طی آن قرار است جوانی به نام بلال به علت قتل جوانی دیگر به نام عبدالله حسین‌زاده، بالای چوبه دار برده شود.
در تصاویری که کلیک آرش خاموشی تهیه کرده، علاوه بر جمع قابل توجهی از اهالی شهر که برای تماشای مراسم اعدام گرد هم آمده اند، خانواده فرد محکوم به اعدام، بلال، دیده می‌شوند که در آخرین لحظات پیش از اجرای حکم "عاجزانه" از خانواده مقتول درخواست عفو می‌کنند.
آن طور که این گزارش تصویری روایت می‌کند، در آخرین لحظات اجرای حکم و در حالی که بلال طناب‌دار به گردن دارد و روی صندلی ایستاده، مادر مقتول با زدن سیلی به صورت او، از مجریان مراسم می‌خواهد او را اعدام نکنند.
انتشار این مجموعه تصاویر که با عکس‌های شکرگزاری و تشکر خانواده قاتل از مقتول به پایان می‌رسد، در ساعات گذشته واکنش گسترده‌ای در میان کاربران شبکه های اجتماعی چون فیس بوک و توییتر داشته است.
کاربران این شبکه‌های اجتماعی، همزمان با به اشتراک گذاشتن عکس‌های این رویداد، از توقف اجرای این مراسم استقبال کرده‌اند و برخی آن را نشانه‌ای از "شکل‌گیری یک تمایل اجتماعی" برای کاهش استفاده از مجازات اعدام در ایران دانسته‌اند.
بنا بر گزارش سال ۲۰۱۴ سازمان کلیک عفو بین الملل، ایران پس از چین بیشترین آمار اجرای حکم اعدام را دارد.
عکس ها از آرش خاموشی، خبرگزاری ایسنا:

مادر بلال (محکوم به اعدام) یک روز پیش از اجرای مراسم
صندلی و چوبه‌دار لحظاتی پیش از مراسم اعدام
بلال برای اجرای حکم اعدام آورده می‌شود
مادر بلال 'ناامید' و در حالی که دیگر نمی‌تواند روی پا بایستد هنوز دست به دعا دارد
بلال به سوی طناب‌دار برده می‌شود
مادر عبدالله، مقتول، بر سر بلال داد می‌کشد. پسر او به هنگام مرگ فقط هفده سال سن داشت
مادر عبدالله با زدن سیلی به صورت بلال می‌گوید که او را می‌بخشد
مادر و پدر عبدالله با دستان خود طناب‌دار را از گردن بلال باز می‌کنند
 مادر بلال برای تشکر به پابوس مادر عبدالله رفته است
 مادر بلال برای تشکر به پابوس مادر عبدالله رفته است
مادر و برادر بلال از پدر عبدالله تشکر می‌کنند
مردم از پدر عبدالله و خانواده حسین زاده (مقتول) به علت گذشت و بخشش تشکر می‌کنند
http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2014/04/140416_u07_execution_pardon_noor_balal.shtml

چهارشنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۹۱

هنوز هم دل "فروغ" برای باغچه می سوزد/ چه بر سر خانه نوجوانی فروغ خواهد آمد؟

خانه «فروغ فرخزاد» را خراب می‌کنند؟  

 

خانه «فروغ فرخزاد» را خراب می‌کنند؟ + تصاویر
وارد خانه که می‌شوی، اگر سراغ اتاق شاعر را بگیری، بانوی خانه آشپزخانه‌اش را نشانت می‌دهد: «من اتاق فروغ را آشپزخانه کرده‌ام.» وسایلی مثل کابینت، اجاق و میز ناهارخوری و البته پنجره‌ای رو به کوچه...
در روزگاری که در همین همسایگی ما می‌کوشند برای خود هویت ایجاد کنند و برای اثبات و یادآوری این هویت‌، بناهایی بسازند، ما آن‌قدر یادمان درباره‌ی هویت تاریخی کهن و معاصرمان داریم که انگار از فراوانی، گاهی به اسراف رسیده است.

برای نمونه، شاید خیلی‌ها ندانند در دل کوچه پس کوچه‌های همین شهر تهران، بناهایی وجود دارد که اهمیت‌شان به‌واسطه‌ی برخی رویدادها یا حضور یک شخصیت سیاسی مؤثر در تاریخ معاصر و یا یک شخصیت فرهنگی بنام است. اما درحالی‌که حتا در برخی موردها سازمان میراث فرهنگی نیز از این بناها غافل است، چگونه می‌توان انتظار داشت که مردم از وجود آن‌ها آگاه باشند. شاید کسانی که در یکی از فرعی‌های خیابان ولیعصر در محدوده‌ی یکی از باغ‌محله‌های تهران قدیم زندگی می‌کنند هم ندانند که یکی از این بناها، خانه‌ی پدری فروغ فرخزاد است در همسایگی آن‌ها که امروز از زبان ساکنانش زمزمه‌هایی درباره‌ی ویرانی آن شنیده می‌شود.

فروغ فرخزاد پانزدهم دی‌ماه ۱۳۱۳ در محله‌ی امیریه‌ی تهران، کوی خادم آزاد به دنیا آمد. نام «خادم آزاد» تا به حال که ۴۶ سال از مرگ فرخزاد در ۲۴ بهمن‌ماه سال ۱۳۴۵ می‌گذرد، همچنان بر سر این کوی باقی مانده است. کوی خادم آزاد متشکل از دو کوچه‌ی به هم متصل است که یکی به خیابان مولوی امروز می‌رسد و دیگری به خیابان ولیعصر؛ «خیابان دراز لکه‌های سبز». خانه‌ی پدری فروغ فرخزاد درست در نقطه‌ی اتصال این دو کوچه قرار گرفته است.

«کوچه‌ای هست که قلب من آن را
از محله‌های کودکی‌ام دزدیده‌ست» 
(فروغ / تولدی دیگر)

امروز اگر وارد این کوچه شوی، هیچ نشانی از قدمت خانه‌ی خانواده‌ی فرخزاد دیده نمی‌شود؛ خانه‌ای که به گفته‌ی پوران فرخزاد، سروان محمد فرخزاد، پدرشان، سال‌ها پیش در میان باغی در این کوچه، بنا کرده بود. حالا همان خانه، ساختمان سه‌طبقه‌ای است که در یک حیاط کوچک قرار گرفته و با آجرهای زرد سه‌سانتی تزیین شده است؛ تا کم‌تر گواهی از گذر دوران داشته باشد. با این همه، درِ ورودی همین ساختمان را که باز کنی، وارد شوی و پله‌ها را به سمت زیرزمین پایین بروی، انگار کن که زمان را در این خانه نیم قرن به عقب رانده‌ای.


می‌رسی به حوضچه و آبشاری که در یکی از اتاق‌های زیرزمین جا گرفته است. گیرم که حالا دیگر این حوضچه و آبشار خالی و بی‌مصرف، مثل اشیای بیهوده‌ی دیگر، گوشه‌ی این انباری کز کرده باشند، اما این‌گونه بنا را خیلی از بچه‌های دیروز و بزرگ‌ترهای امروز هنوز به‌خاطر دارند و این همان زیرزمینی است که دختربچه‌ای در آن روی چادرشب‌ِ رخت‌خواب‌های اضافی می‌ایستاد و اُپرا می‌خواند، «تا روزی که از روی چادرشب‌ افتاد و دیگر اُپرا نخواند».


می‌رسی به اتاقک مخروبه‌ای که بانوی ساکن خانه می‌گوید «این حمام خانواده‌ بوده است.» و اتاق‌های دیگر که با یخچال قدیمی، دیگ و دیگر وسایل اضافیِ یک خانواده‌ی معمولی پُر شده‌اند. اتاقی هم هست که صاحب‌خانه می‌گوید «این را خودمان کندیم و به این‌جا اضافه کردیم. پله‌های این طرف ساختمان به سمت زیرزمین هم نبود، ما اضافه کردیم. اوایل برای آمدن به زیرزمین فقط باید از توی حیاط رفت‌و‌آمد می‌کردیم.»


* حیاط‌هایی که تنها مانده‌اند

از وسط زیرزمین راهرویی هست که با پله‌هایی به حیاطِ خانه می‌رسد. حیاطی که حالا با عبور از این راهرو به آن رسیده‌ای، همان حیاطی است که بارها و بارها در بخشی از شعرهای معاصر زنده شده:

حیاط خانه‌ی ما تنهاست
حیاط خانه‌ی ما
در انتظار بارش یک ابر ناشناس
خمیازه می‌کشد
و حوض خانه‌ی ما خالی‌ست
ستاره‌های کوچک بی‌تجربه
از ارتفاع درختان به خاک می‌افتند
و از میان پنجره‌های پریده‌رنگِ خانه‌ی ماهی‌ها
شب‌ها صدای سرفه می‌آید
حیاط خانه‌ی ما تنهاست
(از شعر دلم برای باغچه می‌سوزد)


البته این یک شعر نمادین است، اما امروز دیگر به‌واقع هم حیاط خانه‌های این‌چنین تنهاست و هم حوض‌های کاشی‌ که روزی خانه‌ی «خانواده‌ی ماهی‌ها» بود، خالی مانده است.

حوض خالی وسط حیاط خانه‌ی فرخزاد با کاشی‌های سفید و فیروزه‌یی هنوز هم خودنمایی می‌کند. دو باغچه‌ی باریک که با نرده‌های کوتاه، حصاربندی شده‌اند، حوض را در میان گرفته‌اند. از همه‌ی درخت‌های این حیاط، حالا فقط مانده یک درخت خرمالو و چند نهال کوچکِ بِه و پرتقال و درخت انگوری که شاخه‌هایش را روی طاق فلزی مشبک بالای حوض رها کرده است.

از پایه‌ی طاق فلزی، چراغ مکعبی‌شکل رنگارنگی آویزان است، صاحب‌خانه می‌گوید: «این چراغ‌ها روشن می‌شدند و با رنگ‌های سبز، قرمز، قهوه‌یی و آبی می‌درخشیدند، اما حالا دیگر سوخته‌اند، ما هم همه را قطع کرده‌ایم... این خانه عیدها قشنگ می‌شود. عیدها حوض را هم پر از آب و ماهی می‌کردیم... الآن حیاط به‌خاطر ساختمان‌سازی همسایه‌ی بغلی، کثیف شده است. کارشان که تمام شود، سنگ‌ساب می‌آوریم، همه‌ی سنگ‌های کفِ خانه را می‌سابد و برق می‌اندازد. چند سال یک بار این کار را می‌کنیم... می گویند قبلا در این خانه قنات آب هم بوده که الآن پر شده است.»

*اتاق شخصی شاعر؛ مطبخِ بانوی صاحب‌خانه

وارد خانه که می‌شوی، اگر سراغ اتاق شاعر را بگیری، بانوی خانه آشپزخانه‌اش را نشانت می‌دهد: «من اتاق فروغ را آشپزخانه کرده‌ام.» وسایلی مثل کابینت، اجاق و میز ناهارخوری و البته پنجره‌ای رو به کوچه، تمام آن چیزی است که از اتاق شخصی فروغ‌الزمان فرخزاد باقی مانده است؛ البته اگر صاحب‌خانه اتاق را اشتباه نگرفته باشد. «قبلا آشپزخانه‌ طبقه‌ی اول بوده، حالا پایین دخترم می‌نشیند، بالا هم عروسم.» البته که هیچ‌کدام حاضر نمی‌شوند غریبه‌ای وارد خانه‌شان شود. «الآن بالا و پایین مثل همین‌جاست. قبلا به‌جز این دو طبقه، بالا فقط یک اتاق بود، پشت‌بام حوض داشت، ما همه را ساختمان ساختیم.»


در سالن پذیرایی فقط چراغ‌های روی دیوار از گذشته باقی مانده است. درهای کشویی هم که سالن پذیرایی را به ایوان بزرگِ خانه وصل می‌کنند، از گذشته تا امروز راه تماشای حیاط سبز خانه بوده‌اند.

بانوی صاحب‌خانه می‌گوید: «تا حالا چند بار آمده‌اند از خانه و کوچه‌ی ما فیلم گرفته‌اند. یک فیلم هم درباره‌ی جنگ در این‌جا فیلم‌برداری کردند. همسایه‌ها می‌گویند: چرا خیلی‌ها می‌آیند و سراغ خانه‌ی شما را می گیرند؟ خانه‌ی شما چیست؟ می‌گویم: به قرآن هیچی. اصلا برای من ارزش ندارد.»

انگار اصلا فروغ و خانواده‌اش را نمی‌شناسد، اما می‌گوید: «من خودم مال تفرشم. آن‌ها هم تفرشی بودند. یکی از فرزندان این خانواده هم با همسرش به خانه‌ی ما آمده است. فرزند دیگرشان هم یک روز آمد و گفت: اجازه می‌دهید من خانه‌ی خاطراتم را ببینم؟»


تصمیم داریم این‌جا را خراب کنیم
می‌پرسم: قصد تعمیر یا تخریب خانه را ندارید؟ پیرمرد محکم و قاطع می‌گوید: «چرا خانه را بکوبم؟ از ۳۵ سال پیش که این‌جا را خریده‌ام، تا به حال یک آجر از این خانه آخ نگفته، هنوز یک بار هم آن را تعمیر نکرده‌ام.» بانوی خانه اما نظر دیگری دارد: «ما حالا تصمیم داریم این‌جا را خراب کنیم. حاجی می‌گوید نه، اما من دیگر نمی‌توانم. این‌جا قدیمی است، از یکنواختی‌اش خسته شده‌ام. درِ کشویی و... این‌جا چه ارزشی دارد؟ می‌خواهیم آن را بکوبیم و به جایش آپارتمان بسازیم.»

پیرمرد می‌گوید: این خانه ۳۵ سال پیش بازسازی شده است. شخصی آن را از خانواده‌ی فرخزاد خریده و پس از بازسازی، آن را به ما فروخته است.

از خانه بیرون می‌آیم و در سبزرنگ خانه با طرحی ساده از یک قو بر آن، پشت سرم بسته می‌شود. به سمت خیابان ولیعصر راه می‌افتم. امکان دوباره سرزدن به این خانه چندان محتمل نیست. این‌جا حالا محل زندگی خانواده‌ای است که کسی نمی‌داند تا کی به دیوارهای قدیمی‌اش تکیه خواهند زد و چه وقت تصمیم به ویرانی آن خواهند گرفت.

اگرچه این خانه معماری قاجاری، اندرونی و بیرونی ندارد، اما روحِ شعر در آن شکل گرفته است. شاید وقت آن رسیده باشد که پیش از آن‌که اختلاف نظر ساکنان برای کوبیدن خانه، به اتفاق نظر تبدیل شود، فکری به حال این بنای هویت‌ساز شود. ضمن آن‌که اگر هم اختلاف نظری درباره‌ی یک شخصیت فرهنگی معاصر وجود دارد، نباید از یاد ببریم که ما حتا خانه‌ی پادشاهان را هم به‌خاطر هویت تاریخی‌اش حفظ و هرساله از بودجه‌ی بیت‌المال برای نگه‌داری آن‌ها و درواقع نگه‌داری از تاریخ این مملکت صرف می‌کنیم.

http://www.seemorgh.com/culture/2085/154423.html?g=marshal

منبع: isna.ir

چهارشنبه، دی ۱۳، ۱۳۹۱

داستان غم انگیزی که شاید شما بتوانید به شادی هدایتش کنید

اطلاع رسانی کنید شاید مفید واقع شود

حکایت این گزارش، زندگی غم انگیز معصومه بریسم دختری پنج ساله از شهرستان شوش است که با یک بیماری ناشناخته و از همان دوران نوزادی دست و پنجه نرم می کند به گونه ای که هم اکنون بدن این دختر همیشه خونی و زخمی است.


در حالیکه برای خیلی از ما تنها یک زخم کوچک، آه از نهادمان بلند می کند، معصومه پنج سال از زندگی کودکانه خود را در حالی پشت سرگذاشته که پوست بدنش خود به خود همیشه در حال جدا شدن بوده و این وضع یک زندگی کابوس وار را برای معصومه رقم زده و خنده را از لبان وی گرفته است.

مادرش که نشان می دهد سختی روزگاری که با این دختر پنج ساله پشت سرگذاشته، ضربات عمیقی به چهره اش وارد کرده است در توصیف وضع معصومه می گوید: دخترم دوست دارد بدون لباس باشد زیرا لباس ها بعد از چند ساعت به تنش می چسبند و باعث درد شدید وی می شوند و بعد از مدتی جدا کردن آنها از بدنش مثل کندن پوست یک انسان از بدنش عذاب آور می شود.
 
پدرش قاسم که نگاه کردن به صورتش می تواند تلخکامی ایامی که با زخمها و گریه های دخترش بر او گذشته را تداعی کند، یک روز کار می کنو چند روز بیکار است که در سالهای اخیر حتی در تامین مخارج اولیه زندگی خود و خانواده اش نیز مانده چه برسد به اینکه بتواند هزینه های سرسام آور درمان دخترش را تامین کند.

می گوید: خیلی سخته ببینی دخترت و پاره تنت جلوی چشمانت از زخمی هایی که خود به خود روی بندش ظاهر می شود، زجه بزند ولی نتوانی برایش کاری بکنی. ببینی مادرش شب و روز دعا می کند ولی کاری از دستمان برنیاید. زندگی ما با قحطی لبخند و خنده مواجه شده است.
وی ادامه می دهد: تاکنون به پزشکان فراوانی مراجعه کرده ایم که گفته اند بیماری دخترم ناشناخته است. حتی یک بار معصومه را به تهران نیز برده ایم که گفته اند این بیماری لاعلاج است. راستش را بخواهید وضع زندگی ما به گونه ای نیست که بتوانیم این مخارج سرسام آور را تامین کنیم به همین دلیل اکنون امیدمان به خداست که به دخترمان یک زندگی عادی ببخشد و خنده را بر لبان مادرش بنشاند.
 پدر معصومه عنوان می کند: برخی مردم می گویند که پزشکان متخصصی در تهران هستند که توانایی درمان دخترم را دارند ولی دست ما به آنها نمی رسد چون توانایی این کار را نداریم و این ناتوانی، عذاب و ناراحتی من را بیشتر می کند.




 ای که دستت می رسد کاری بکن!


اطلاع رسانی کنید شاید دکتری، خیری ...

شنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۹۱

آری رسم روزگار چنین است / سیدمهدی موسوی

متنی برای شیمبورسکا و یوزپلنگانی که با من دویده اند/ سیدمهدی موسوی

جوان بودیم و جلسات کرج پر بود از فسیل هایی که مطالعه را عیب می‌دانستند و شعرشان هم از قرن نهم جلوتر نیامده بود... جوان بودیم و دلمان که از فضای آن روزهای غزل می گرفت ماهی یک بار در خانه ی «دکتر اقبال» عزیز جمع می شدیم و شعر واقعی می خواندیم و نقد می کردیم و بحث می کردیم

آن روزها با شهرام شیدایی عزیز آشنا شده بودم که حالا مرده است و آری رسم روزگار چنین است! و آن روزها با علیرضا حسینی عزیز آشنا شده بودم که حالا مرده است و آری رسم روزگار چنین است! و بعد با «مارک اسموژنسکی» آشنا شدم و حرف زدیم و از زبان او «شیمبورسکا»ی نازنین را شناختم

بعدتر «آدم ها روی پل» چاپ شد با ترجمه ی اسموژنسکی در کنار شیدایی و چوکا چکاد! که به ما نشان داد می توان یک کتاب را به زبان فخیم ترجمه نکرد (نگاه کنید به بلاهایی که سر سیلویا پلات و مایکوفسکی آورده اند) و در عین حال درست هم ترجمه کرد و خواند و بارها از آن لذت برد. کتابی که به زودی نایاب شد و هیچ وقت خوب پخش و تجدید چاپ نشد (زیرا وزارت ارشاد نازنین با چاپ چهارمش به علت وجود شعر «فسق و فجوری بدتر از اندیشیدن وجود ندارد» مخالفت کرد!!!) و آخرش بعد سالها «منصوره سجادی» نازنین (ادمین پیج) لطف کرد و از صفحات مال خودش فتوکپی گرفت و برایم سیمی کرد و فرستاد

بعدها ترجمه هایی مثل «عکسی از یازده سپتامبر» هم آمدند اما هیچ کدام برایم «آدم ها روی پل» نشدند و هنوز یادم هست که با شعر «پیاز» چقدر گریه کرده بودیم و با شعر «گربه در خانه ی خالی» چقدر گریه کرده بودیم و با شعر «رژه» چقدر مبهوت شده بودیم و با شعر «کتاب حوادث همیشه از نیمه باز می شود» چگونه غرق لذت شده بودیم و چگونه قبل هر شعرمان پشت میکروفون می گفتیم: «مسخره بودن شعر گفتن را به مسخره بودن شعر نگفتن ترجیح می دهم» و چقدر کوتیشن های کتاب، ملکه ی ذهنمان شده بود

شعرهایش اکثر اوقات به فرم های پیچیده و زبان نمی پرداخت اما پر از کشف های عرضی بود و پر از ایده های بکر برای هر شعر. پر از نمادگرایی و عمق که می شد بارها و بارها بخوانی اش و لایه های بیشتر و تاویل های تازه را پیدا کنی. شعرهایش از جنس عاشقانه هایی نبود که در فیس بوک و اس ام اس ها پخش شوند و همه ی دختر و پسرهای دبیرستانی بشناسندش. شعرهایش را باید در کنج خانه ات می خواندی و برای خودت نگه می داشتی

حالا شیمبورسکا مرده است و آری رسم روزگار چنین است... در این چند سال همه ی کسانی که دوستشان دارم یا رفته اند یا مرده اند و آری رسم روزگار چنین است... هر روز در این دنیای نکبتی تنهاتر می شویم و هر روز تحملش سخت تر می شود و هر روز زل می زنیم به دیوار و منتظریم روزی خبر خودمان در اس ام اس ها و فیس بوک و وبلاگ ها بپیچد... روزی که به قول ترالفامادورهای

«کونه وگات»: آری رسم روزگار چنین است

منبع: http://mehdimoosavifans.blogfa.com/9011.aspx