‏نمایش پست‌ها با برچسب مارک اسموژینسکی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب مارک اسموژینسکی. نمایش همه پست‌ها

پنجشنبه، آذر ۲۰، ۱۳۹۳

عزیزِ دلِ آتش گرفته ام!

فردا 12 دسامبر برابر با 21 آذر پنجمین سالگذشت ایران شناس برجسته، مترجم، و استاد رشته ایران شناسی دانشگاه یاگلونی کراکف است. همتّش را ارج می گذاریم و یادش را گرامی می داریم. 

عزیز ِ دل ِ آتش گرفته ام! مارک!

      پنج سالست که هستی و نیستی؛ نیستی و هستی! اگرچه " این گلوله آتش گرفته که دل است"؛ کمتر از قبل می سوزاند ولی همچنان می سوزد. تا کی شود که آبی ِ آرامش ِ آن چشم های ِ مانده در ذهنم ، خاموشش کند. 
 آرام باشی و شاد!
 هایده     

با سپاس فراوان از آقای مظفر شریعتی

 

چهارشنبه، آذر ۱۲، ۱۳۹۳

ناتوانی زبان / مارک اسموژینسکی

 
کلام شگفت انگيز: استادی شاعرانه جلال الدين رومی، نام کنفرانسی بين المللی بود که به مناسبت بزرگداشت هشتصدمين سال تولد مولوی از سيزدهم تا پانزدهم سپتامبر(2007) در موزه بريتانيای لندن برگزار شد.

موضوع سخنرانی پروفسور مارک اسموژنسکی استاد دانشگاه کراکو لهستان، تک گويی عرفانی مولانا به عنوان راه گريزی از زبان بود. به اعتقاد آقای اسموژنسکی، ديوان شمس تبريزی تاکيدی است بر اهميت و نقش مهم شمس در زندگی مولانا و تخلص پايان هر غزل نشانه ای است از ارادت مولانا به شمس. اما مطالعه دقيق تر ديوان شمس نشان می دهد که در اين ديوان، غزل های متعددی وجود دارد که مقطع آنها بيش از آنکه اشاره ای به شمس باشد، تاکيدی است بر ناتوانی زبان برای بيان حقيقت تجربه عارفانه و معنوی. اسموژنسکی در مقاله اش بر تکنيک های متنوع مولوی برای فراتر رفتن از محدوده زبانی و متنی مونولوگ های عارفانه اش تاکيد کرد.
پروفسور اسموژنسکی که دکتری خود را در رشته ادبيات فارسی از دانشگاه تهران گرفته و زبان فارسی را بسيار فصيح صحبت می کند، از معدود سخنرانان غير ايرانی اين کنفرانس بود که اشعار مولوی را در مقاله اش به طرز درستی قرائت کرد.
 گزارش کامل در:

شنبه، آذر ۰۱، ۱۳۹۳

شهرام شیدایی پنج سال است که ...

https://scontent-a-fra.xx.fbcdn.net/hphotos-xpa1/v/t1.0-9/1560515_10200835427043036_900240776_n.jpg?oh=b9d4e1adf19381713319805b7305546e&oe=55122AF5 

شهرام شیدایی پنج سال است که  دیگر رنج نمی کشد  نه از بیماری نه از ... . . پنج سال آرامش 

‏در این اتاق
 
می ترسم شعرهایی را که زیرِ خاک خواهم گفت
نتوانم برای کسی بخوانم.
من عجله دارم
و عجیب است که بسیار آرامم.
کسی که سرِ فبرم می آید
و می پذیرد که مرده ام
مرا در خویش کشته است.
 
خواب های آینده ام را دیده ام
سال های بعدی ام را زیسته ام
و این اضافه گی آزارم می دهد.
کاش این همه عجله نمی داشتم
دستِ کم آن وقت مثلِ همه
در زمان می گنجیدم
و با دوست و شهر و زمین کنار می آمدم.
این همه بر در کوبیدن بیهوده است
درها را باز نمی کنند
نه کسی می بیند تو را
و نه صدایت را می شنوند
عجله کرده ام
و آن قدر جلو رفته ام
که نمی پذیرند زنده باشم.
در این اتاق زیرِ خاکم
و می نویسم.
از مرگ هرگز نمی ترسم
چون یقین دارم که نمی توانم مُرده ای باشم
چه گونه ممکن است که بگویند تمام شده
دیگر نمی توانی برگردی
این برایم مثلِ شوخی ای ست که با همه دست می دهد
و من دست هایم را قایم می کنم
حقیقتی که با آدم شوخی می کند
کاملاً مشکوک است.
من مرگ را به زندگی آورده ام
و از آن بیرون بُرده ام
و عجیب است که هر شب بیرون می آیم
و بر سنگِ قبرم شعری تازه می نویسم
و دوباره می خوابم
و از این که روز را در میانِ شماها هستم
در خانه با مادرم
و سرِ کار با همکارانم
شگفت زده می شوم.
 
درِ کودکی ام باز مانده
و زمان چون نتوانست گُمَم کند
از جوانِ بیست و هفت سالۀ من بیرون رفت
کودکی ام با بیست و هفت سالگی ام حرف می زند:
ــــ امروز اولین روز بود که به مدرسه می رفتم
بیست و هفت سالگی ام چشمانِ برق زده اش را می بوسد
ــــ راه خانه تا مدرسه را می پرستم
کودکم به عکس های بیست و هفت سالگی اش نگاه می کند
و نمی دانم چه درمی یابد
که چند شب پشتِ سرِ هم
در خواب فریاد می کشد.
باید نمی گذاشتم داستانِ بلندی را که نوشته ام بخواند
باید نمی گذاشتم به عکس های آینده اش نگاه کند.
من عجله دارم
چه در گذشته  چه در آینده.
 
سنگِ روی سینه ام بی تابی می کند
حتماً شعری نوشته ام.
 
                                1373/11/3

شهرام شیدایی
از کتاب: آتشی برای آتشی دیگر‏
 
 
در این اتاق
می ترسم شعرهایی را که زیرِ خاک خواهم گفت
نتوانم برای کسی بخوانم.
من عجله دارم
و عجیب است که بسیار آرامم.
کسی که سرِ فبرم می آید
و می پذیرد که مرده ام
مرا در خویش کشته است.
خواب های آینده ام را دیده ام
سال های بعدی ام را زیسته ام
و این اضافه گی آزارم می دهد.
کاش این همه عجله نمی داشتم
دستِ کم آن وقت مثلِ همه
در زمان می گنجیدم
و با دوست و شهر و زمین کنار می آمدم.
این همه بر در کوبیدن بیهوده است
درها را باز نمی کنند
نه کسی می بیند تو را
و نه صدایت را می شنوند
عجله کرده ام
و آن قدر جلو رفته ام
که نمی پذیرند زنده باشم.
در این اتاق زیرِ خاکم
و می نویسم.
از مرگ هرگز نمی ترسم
چون یقین دارم که نمی توانم مُرده ای باشم
چه گونه ممکن است که بگویند تمام شده
دیگر نمی توانی برگردی
این برایم مثلِ شوخی ای ست که با همه دست می دهد
و من دست هایم را قایم می کنم
حقیقتی که با آدم شوخی می کند
کاملاً مشکوک است.
من مرگ را به زندگی آورده ام
و از آن بیرون بُرده ام
و عجیب است که هر شب بیرون می آیم
و بر سنگِ قبرم شعری تازه می نویسم
و دوباره می خوابم
و از این که روز را در میانِ شماها هستم
در خانه با مادرم
و سرِ کار با همکارانم
شگفت زده می شوم.
درِ کودکی ام باز مانده
و زمان چون نتوانست گُمَم کند
از جوانِ بیست و هفت سالۀ من بیرون رفت
کودکی ام با بیست و هفت سالگی ام حرف می زند:
ــــ امروز اولین روز بود که به مدرسه می رفتم
بیست و هفت سالگی ام چشمانِ برق زده اش را می بوسد
ــــ راه خانه تا مدرسه را می پرستم
کودکم به عکس های بیست و هفت سالگی اش نگاه می کند
و نمی دانم چه درمی یابد
که چند شب پشتِ سرِ هم
در خواب فریاد می کشد.
باید نمی گذاشتم داستانِ بلندی را که نوشته ام بخواند
باید نمی گذاشتم به عکس های آینده اش نگاه کند.
من عجله دارم
چه در گذشته چه در آینده.
سنگِ روی سینه ام بی تابی می کند
حتماً شعری نوشته ام.
1373/11/3
شهرام شیدایی
از کتاب: آتشی برای آتشی دیگر


چهارشنبه، آذر ۲۰، ۱۳۹۲

یادی از مارک اسموژینسکی در چهارمین سال گذشت رفتنش

فردا 21 آذر ماه برابر با 12 دسامبر 2013، چهارمین سالگذشت  رفتن  مارک اسموژینسکی  از میان ماست. 
ویدئویی که می بینید تلاشی کوچک است برای مرور یاد و خاطره آن عزیز. 
با قدردانی و سپاس از آقایان:
بهروز احیا
اشکان احمدی
مظفر شریعتی
دیدن این ویدئو بدون نیاز به فیلترشکن در این آدرس:
http://www.mozaffarshariaty.com/adabiyat/marek.htm


جمعه، آبان ۲۴، ۱۳۹۲

پنجشنبه، آبان ۲۳، ۱۳۹۲

دکلمه "بنمای رخ" به زبان لهستانی / ترجمه و دکلمه: دکتر مارک اسموژینسکی


دکلمه ترجمه شعر مولانا "بنمای رخ" به زبان لهستانی با صدای مترجم : دکتر مارک اسموژینسکی( Marek Smurzyński)
 با سپاس از آقای مظفر شریعتی
 آهنگساز و نوازنده رباب : ماریوش کلوح (Mariusz Koluch)
نوازنده دف : آنیا مارچینفسکا (Ania Marcinowska)


بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست                بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر                     کان چهره مشعشع تابانم آرزوست
بشنیدم از هوای تو آواز طبل باز                      باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست
گفتی ز ناز " بیش مرنجان مرا برو"                  آن  گفتنت که " بیش مرنجانم " آرزوست
وان دفع گفتنت که "برو شه به خانه نیست"         وان ناز و باز و تندی دربانم آرزوست
یعقوب وار وااسفا همی زنم                            دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست
ولله که شهر بی تو مرا حبس می شود               آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت              شیر خدا رستم دستانم آرزوست
جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او                 آن نور روی موسی عمرانم آرزوست
زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول                آن های و هوی و نعره مستانم آرزوست
گویاترم ز بلبل اما ز رشک عام                     مهر است بر دهانم افغانم آرزوست
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر              کز دیو و دد ملولم انسانم آرزوست
گفتند یافت می نشود جسته ایم ما                     گفت آن که یافت می نشود آنم آرزوست
پنهان ز دیده ها و همه دیده ها ازوست             آن آشکارصنعت پنهانم آرزوست
گوشم شنید قصه ایمان و مست شد                  کو قسم چشم صورت ایمانم آرزوست
یک دست جام باده و یک دست جعد یار            رقصی چنین میانه میدانم آرزوست
                       
                     

جمعه، شهریور ۲۲، ۱۳۹۲

دوشنبه، آذر ۲۰، ۱۳۹۱

سومین سالگرد مارک اسموژینسکی/ جایش بسیارخالیست


سه سال پیش، سال 2009  در همین روزها بود که مارک غریبانه در بیمارستان در کما بود. مدتی به دلیل ویروس مرغی و خوکی و ... ملاقاتش ممنوع بود. بعد هم که می شد او را دید، دیگر به هوش نبود. دو- سه بار رفته بود و برگردانده بودنش  ولی چه سود ... 12 دسامبر سومین سال نبود مارک اسموژینسکی انسانی به واقع انسان، آن سان که انسان باید باشد؛ کاش بود و ای کاش این همه کاش نبود.

 روحش شاد!  پروازش بلند!


شنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۹۱

آری رسم روزگار چنین است / سیدمهدی موسوی

متنی برای شیمبورسکا و یوزپلنگانی که با من دویده اند/ سیدمهدی موسوی

جوان بودیم و جلسات کرج پر بود از فسیل هایی که مطالعه را عیب می‌دانستند و شعرشان هم از قرن نهم جلوتر نیامده بود... جوان بودیم و دلمان که از فضای آن روزهای غزل می گرفت ماهی یک بار در خانه ی «دکتر اقبال» عزیز جمع می شدیم و شعر واقعی می خواندیم و نقد می کردیم و بحث می کردیم

آن روزها با شهرام شیدایی عزیز آشنا شده بودم که حالا مرده است و آری رسم روزگار چنین است! و آن روزها با علیرضا حسینی عزیز آشنا شده بودم که حالا مرده است و آری رسم روزگار چنین است! و بعد با «مارک اسموژنسکی» آشنا شدم و حرف زدیم و از زبان او «شیمبورسکا»ی نازنین را شناختم

بعدتر «آدم ها روی پل» چاپ شد با ترجمه ی اسموژنسکی در کنار شیدایی و چوکا چکاد! که به ما نشان داد می توان یک کتاب را به زبان فخیم ترجمه نکرد (نگاه کنید به بلاهایی که سر سیلویا پلات و مایکوفسکی آورده اند) و در عین حال درست هم ترجمه کرد و خواند و بارها از آن لذت برد. کتابی که به زودی نایاب شد و هیچ وقت خوب پخش و تجدید چاپ نشد (زیرا وزارت ارشاد نازنین با چاپ چهارمش به علت وجود شعر «فسق و فجوری بدتر از اندیشیدن وجود ندارد» مخالفت کرد!!!) و آخرش بعد سالها «منصوره سجادی» نازنین (ادمین پیج) لطف کرد و از صفحات مال خودش فتوکپی گرفت و برایم سیمی کرد و فرستاد

بعدها ترجمه هایی مثل «عکسی از یازده سپتامبر» هم آمدند اما هیچ کدام برایم «آدم ها روی پل» نشدند و هنوز یادم هست که با شعر «پیاز» چقدر گریه کرده بودیم و با شعر «گربه در خانه ی خالی» چقدر گریه کرده بودیم و با شعر «رژه» چقدر مبهوت شده بودیم و با شعر «کتاب حوادث همیشه از نیمه باز می شود» چگونه غرق لذت شده بودیم و چگونه قبل هر شعرمان پشت میکروفون می گفتیم: «مسخره بودن شعر گفتن را به مسخره بودن شعر نگفتن ترجیح می دهم» و چقدر کوتیشن های کتاب، ملکه ی ذهنمان شده بود

شعرهایش اکثر اوقات به فرم های پیچیده و زبان نمی پرداخت اما پر از کشف های عرضی بود و پر از ایده های بکر برای هر شعر. پر از نمادگرایی و عمق که می شد بارها و بارها بخوانی اش و لایه های بیشتر و تاویل های تازه را پیدا کنی. شعرهایش از جنس عاشقانه هایی نبود که در فیس بوک و اس ام اس ها پخش شوند و همه ی دختر و پسرهای دبیرستانی بشناسندش. شعرهایش را باید در کنج خانه ات می خواندی و برای خودت نگه می داشتی

حالا شیمبورسکا مرده است و آری رسم روزگار چنین است... در این چند سال همه ی کسانی که دوستشان دارم یا رفته اند یا مرده اند و آری رسم روزگار چنین است... هر روز در این دنیای نکبتی تنهاتر می شویم و هر روز تحملش سخت تر می شود و هر روز زل می زنیم به دیوار و منتظریم روزی خبر خودمان در اس ام اس ها و فیس بوک و وبلاگ ها بپیچد... روزی که به قول ترالفامادورهای

«کونه وگات»: آری رسم روزگار چنین است

منبع: http://mehdimoosavifans.blogfa.com/9011.aspx

سه‌شنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۹۱

گزارش " عصری با شیمبورسکا" / عکس






ضیاء موحد

   «عصری با شیمبورسکا»، روح شعر لهستانی، ضیاء موحد
روح شعر لهستانی

امیدوارم اغراق نکرده باشم اگر بگویم شعر ویسواوا شیمبورسکا (۲۰۱۲- ۱۹۳۱) در این سطر خلاصه می‌شود: «من آدم‌ها را بیشتر از بشریّت دوست دارم.» این سطر برگرفته‌ای کوتاه شده از شعر «امکانات» شاعر است (آدم‌ها روی پل، ص ۳۸).
هر شاعر اصیلی معیارهای شعر خود را خود می‌آفریند. شیمبورسکا چنین شاعری است. شعرش را در ترجمه هم که می‌خوانی، بر خلاف بسیاری شعر‌ها، شعر بودنش را حفظ می‌کند و حیرت می‌کنی که مگر می‌شود با چنین تصویر‌ها و حرف‌های معمولی شعر گفت. اما به آخر شعر که می‌رسی حس می‌کنی که واقعاً شعر خوانده‌ای. گسستی آشکار از آنچه معمولاً شعر می‌دانند. این آغاز شعرِ «بچّه‌های این دور و زمانه» است (همان، ۳۵-۳۷)
ما بچّه‌های این زمانه‌ایم
و عصر، عصر سیاست است.
همه‌ی امور روزانه، امور شبانه
چه مال تو باشد، چه مال ما یا شما
امور سیاسی‌اند.
چه بخواهی، چه نخواهی
ژ‌‌ن‌هایت سابقه‌ی سیاسی دارند
پوستت ته‌رنگ سیاسی دارد
چشم‌هایت جنبه‌ی سیاسی دارند.
هر چه می‌گویی بازتاب سیاسی دارد
سکوتت چه بخواهی چه نخواهی
سیاسی تعبیر می‌شود
و در جایی دیگر از همین شعر:
حتی لازم نیست انسان باشی
تا بر اهمیّت سیاسی‌ات افزوده شود
کافیست نفت باشی، علوفه یا مواد بازیافتی
و این هم پایان‌بندی شیمبورسکا در این شعر:
در این اثنا
آدم‌ها گم می‌شوند
جانوران می‌میرند
خانه‌ها می‌سوزند
و مزارع بایر می‌شوند
مثل زمان‌های قدیم که کمتر سیاسی بودند
در اغلب شعرهای شیمبورسکا بندهای شعر با ارتباط معنایی دنبال هم می‌آیند. گاهی از خود می‌پرسم: آیا نمی‌شود بعضی را حذف کرد؟ آیا نمی‌شود بندهایی را اضافه کرد؟ جوابی ندارم. اما شعر را که می‌خوانم می‌بینم انگار شعری است کامل و هر سطرش لازم. به‌ویژه که استاد پایان‌بندی است. نمونه، پایان‌بندی شعر بالا. پیش از رسیدن به پایان شعر نمی‌توان حدس زد چگونه پایان می‌یابد. اما وقتی اتفاق افتاد تکانت می‌دهد. در شعر «گربه‌ای در خانه‌ی خالی» (همان، ۱۰۳ -۱۰۵) خود را به‌جای گربه‌ای می‌نهد که مرگ صاحبش خانه را خالی گذاشته. شروع شعر این است. به همین سادگی:
مردن ـ با گربه این کار را نمی‌کنند
گربه در خانه‌ای خالی
چه کار می‌تواند بکند
و شعر این‌گونه پایان می‌یابد:
اگر برگردد
اگر پیدایش شود
به او خواهم گفت
با گربه این کار را نمی‌کنند
به طرفش طوری خواهم رفت
که انگار هیچ چیز نمی‌خواهم
یواش، یواش
با پاهای رنجیده خواهم رفت
و در ابتدا از لوس شدن‌ها و جست و خیز‌ها خبری نخواهد بود
بسیاری از شاعران برای خلق فضای شاعرانه چه کار‌ها که نمی‌کنند: به آن سوی دریا‌ها می‌روند، خواب فرشتگان را می‌آشوبند، به افق‌های دور خیره می‌شوند، از درخت نور بالا می‌روند. در به در دنبال معجزه. ببینیم شیمبورسکا در شعر «بازار معجزه‌ها» (همان، ۷۹-۸۱) دنبال چیست. بندهایی را نقل می‌کنم.
شعر، معجزه را گروه‌بندی می‌کند:
معجزه‌ی عمومی:
همین که معجزه‌های عمومی زیادی اتفاق می‌افتد.
معجزه‌ی معمولی:
در سکوت شب
پارس سگ‌های نامرئی.
.....
چند معجزه در یک معجزه:
تصویر درخت توسکا بر آب
و اینکه در تصویر، چپ و راستش معکوس شده
و اینکه آنجا تاج درخت رو به پائین می‌روید
و اینکه هیچ به ته آب نمی‌رسد
با اینکه عمق کمی دارد.
.....
معجزه‌ای که کافیست دور و برت را نگاه کنی:
دنیای همه جا حاضر
و دوباره این پایان بندی:
معجزه‌ی اضافی، همان‌طور که همه چیز اضافی است
چیزی که به اندیشه در نمی‌آید
به اندیشه در می‌آید
این دو سطر آخر نمونه‌ای از پارادوکس‌های شیمبورسکاست. به ظاهر حرفی پارادوکسیکال، اما در واقع بدین معنی که همه چیز به اندیشه درمی‌آید.
در شعر شیمبورسکا عاطفه و اندیشه‌ی فلسفی در هم تنیده شده‌اند. در شعر «هیچ چیز دوبار اتفاق نمی‌‌افتد» این حکم معروف کتاب جامعه را که: هیچ چیز در زیر آفتاب تازه نیست، شاعرانه نفی می‌کند. چه مثال نقضی بالا‌تر از اینکه شیمبورسکا نه پیش از خود وجود داشته، نه پس از خود وجود خواهد داشت. وجود این شاعر تنها یکبار اتفاق افتاده است.
شیمبورسکا فلسفه‌پیشه نیست، اما شعرش عمیقاً فلسفی است. سیاست پیشه نیست، اما شعرش عمیقاً سیاسی است. جنگ و استبداد و ترور را خوب می‌شناسد. در لهستان سالیانی با فاشیسم و کمونیسم زندگی کرده است. شعرش ساده می‌نماید اما از کنار آن ساده نمی‌توان گذشت.
من متأسفانه زبان لهستانی نمی‌دانم. اما حدس می‌زدم زبان شعرش زبان طبیعی روزمره باشد، خالی از فضل‌فروشی‌های ادیبانه و صنایع بدیع متداول و خلاصه خالی از حشو و زوائد مرسوم. حدس می‌زدم از قافیه، جز در مواردی که از متن شعر طبیعی بروید بهره نگیرد. حالا خوشبختانه دریافته‌ام که این حدس‌ها درست بوده‌اند. اگر جز این بود از شعر شیمبورسکا در ترجمه چیزی باقی نمی‌ماند. گمان نمی‌کنم شیمبورسکا با این درک عمیق از شعر، با این تعادل اندیشه و عاطفه، طنز و تصویر و وسعت تخیل، نیازی به قافیه‌سازی و اوزان سنتی داشته باشد. شعرهایی که با این شگردهایی که برشمردم سروده می‌شوند و خوشبختانه هر چه پیش‌تر می‌رویم بی‌اهمیّت‌تر می‌شوند، در ترجمه چیزی از آن‌ها باقی نمی‌ماند. اما شعر این شاعر در ترجمه نیز می‌درخشد. در ایران، کشور شعر، کتاب آدم‌ها روی پل به چاپ چهارم رسیده است. این تنها به دلیل جایزه‌ی نوبل نیست. این ترجمه هم ترجمه‌ی همه شعرهای شاعر نیست. بیشتر شعر‌ها از مجموعه‌ی ماقبل آخر شاعر انتخاب شده است. برخی از شعرهای مشهور او هم در این مجموعه نیامده است. منظور اینکه استقبال خوانندگان از این دفتر خاسته از جوهر شعری جاری در این شعرهاست. شیمبورسکا در قیاس با شاعرانی در تراز خود شعر کمی دارد، چیزی حدود ۲۵۰ شعر چاپ شده. اما اگر یک‌دهم این شعر‌ها هم ماندگار باشد، مقام او در شعر، به‌خصوص شعر لهستان تثبیت شده است.
پرسیده‌اند: چرا این‌قدر کم؟
می‌گوید: برای اینکه سطل کاغذ باطله‌ای هم در خانه دارم.
شیمبورسکا گفته است از ۵ سالگی شعر سروده و پدرش برای هر شعر پولی به او می‌داده. گاهی هم یک شعر را دو بار به او می‌فروخته. کلاهی کودکانه سر پدر. با سابقه‌ای چنین طولانی در شاعری و جایزه‌ی نوبل، ناچار حرف و خاطره درباره‌ی او زیاد است. اما قصد من در این مختصر شرح حال نویسی نیست. تنها به چند نکته‌ی نسبتاً مهم اشاره می‌کنم.
وودی آلن در سال ۲۰۱۰ مستندی از او ساخته و درباره‌ی او گفته است: «شیمبورسکا می‌تواند بیهودگی و غم‌انگیزی زندگی را چنان بیان کند که جنبه‌ای مثبت به آن دهد.»
چسلاو میوش، شاعر لهستانی دیگر و برنده‌ی جایزه‌ی نوبل او را شاعری وصف کرده ضدّ شاعران اعترافی. گفته‌اند شعرش سهولت آفرینندگی موتزارت و خشم بتهوون را نشان می‌دهد. خود شاعر می‌گوید «کلمه‌های تأثرانگیزی را برمی‌گزینم اما کوشش می‌کنم از شدت آن‌ها بکاهم.»
همه‌ی این نکته‌ها خاسته از شگرد شاعری اوست. شیمبورسکا به گفته‌ی خودش از متن فاصله می‌گیرد و با ابزار طنز و انتخاب درست زاویه‌ی دید و با تصویر‌ها و ساخت‌های معمولی زبان روزمره تأثیری بر خواننده می‌گذارد که با هیچ بیان پر گله و آه و ناله نمی‌توان چنان تأثیری نهاد. این شگرد‌ها را در دیگر شاعران لهستان نیز می‌توان دید. شیمبورسکا در واقع ادامه‌ی سنّت شعری لهستان است. او می‌گوید: «ذوق شعری در خلاء کار نمی‌کند. چیزی به نام روح شعر لهستانی وجود دارد.»
شعر لهستان تا اندازه‌ای در جهان شناخته شده است. اما شاعران نسل نو لهستان به حق گله می‌کنند که این کافی نیست. شعر‌هاشان ترجمه نشده و چهره‌های‌شان ناشناخته مانده است.
ما هم در این جلسه با آنان همصدا می‌شویم، با این تفاوت که نه تنها صدای نسل شاعران جدید ما، صدای نیما و هم‌عصران او هم شنیده نشده است. امیدواریم که این جلسه دست کم زمینه‌ی آشنایی ما را با شاعران لهستان و شاعران لهستان را با ما فراهم کند.

چوکا چکاد

شیمبورسکا، فرصت خنده و تفکر است

شیمبورسکا در ابتدای سخنرانی‌اش به مناسبت دریافت جایزه‌ی نوبل می‌گوید: «می‌گویی در سخنرانی جمله‌ی اول دشوارترین جمله است. به هر حال من از آن گذشته‌ام. و در یکی از مصاحبه‌های‌اش می‌گوید: از کودکی شعر می‌گفتم. شعرهای طنز، و از این راه پول به دست می‌آوردم. وقتی یکی از شعرها به دل پدرم می‌نشست، و او را به خنده می‌انداخت. سکه‌ای به من می‌داد. پس می‌شود گفت که از اولین سال‌های عمرم با شعر کسب درآمد می‌کردم.
در‌ گفت‌وگویی دیگر می‌گوید: بعضی‌ها فکر می‌کنند جایزه‌ی نوبل، نوعی مسابقه‌ی ملکه‌ی زیبایی است. روزی در صف خرید میوه بودم و دو خانم پشت سرم ایستاده بودند و خبر نداشتند که جلوی آن‌ها ایستاده‌ام. یکی‌شان، به دیگری گفت: می‌دونی چی‌ شد؟ اون برنده‌ی نوبل رو دیدم.  ـ خب، چه شکلی بود. و اولی گفت: واه واه افتضاح بود!
شوخی‌ای بین  جوانان رایج است که به صورت سوال و جواب اجرا می‌شود:
سوال: اگر ادیسون برق رو اختراع نمی‌کرد، چه می‌شد؟ بعد از این فرصت مناسب برای هاج و واج ماندن طرف مقابل داده می‌شود. جواب طنز این است: خب، یک نفر دیگر اختراع‌اش می‌کرد.
در این شوخی، حقیقتی نهفته است. پروژه‌های علمی (به خصوص در دنیای مدرن) وابسته به فرد نیستند. به عبارتی دیگر، این پروسه‌ی منظم حتما در طی مدت مشخصی انجام خواهد شد. اما در مورد هنر، این شوخی یا این حقیقت رایج نیست: اگر چارلی چاپلین آن فیلم‌ها را نمی‌ساخت و آن‌ کمدی‌ها را اجرا نمی‌کرد (به قول جوان‌ها) عمرا کسی دیگر چارلی چاپلین نمی‌شد. و اگر بکت «در انتظار گودو» را نمی‌نوشت، هیچ کسی دیگر (با اطمینان می‌گویم) نمی‌توانست در انتظار گودو بنویسد. نقاشی‌های پیکاسو را کس دیگری نمی‌توانست بکشد و ... جدای از طنز که در گفته‌های شیمبورسکا و چند نمونه از آن‌ها را برای پشت سر گذاشتن دشواری سخنرانی برای‌تان بازگو کردم، طنز خاصی در شعرهای او هست که منحصر به اوست: مثلا در شعر «امکانات»: خنده‌دار بودن شعر گفتن را/ به خنده‌دار بودن شعر نگفتن ترجیح می‌دهم و در شعر «زیادی»: ستاره‌ی جدیدی را کشف کرده‌اند/ و این به این معنا نیست که دور و بر ما روشن‌تر شده/ و چیزی اضافه شده که تا به حال نبوده باشد.../ ستاره چیز فوق‌العاده‌ای است/ اما این هنوز دلیل نمی‌شود/ که به سلامتی زنان‌مان ننوشیم/ که بی‌شک نزدیک‌ترند.
و در شعر «شب شعر یک شاعر»: ای الهه‌ی شعر/ داد و فریادهای تماشاچیان را از ما دریغ کرده‌ای/ اگر کسی بوکسور نباشد/ انگار که اصلا وجود ندارد و نیز کل شعر «تشییع جنازه». اما طنز کل کار شیمبورسکا نیست. طنز مثل پارچه‌ی حریر بسیار دل‌ربایی است که با حرکت ماهرانه‌ی شیمبورسکا از روی شعرهای  او کنار زده می‌شود و مواجه می‌شویم با شعرهای «گفت‌وگو با سنگ»، «گربه‌ای در خانه‌ی خالی»، «اندیشیدن»، «شکنجه»، «منظره‌ای با یک دانه شن»، «آدم‌های روی پل»، «راه‌آهن»، «روابط سری با مرده‌ها» که نمی‌توانی با آن‌ها بخندی. شیمبورسکا فرصت خنده و تفکر است. اندکی خنده و بسیار تفکر. از این لحاظ او بسیار شبیه زندگی است. در این اسلوب هم او بی‌تردید یکه و منحصر به فرد است. استاد در ایجاد رابطه بین چیزهایی است که رابطه‌شان را دیرگاهی است منطق قطع کرده است. او و تنها او می‌تواند منظره‌ای را به همراه یک دانه شن در حال افتادن روی هره‌ی پنجره را به ما نشان دهد. او و تنها او توانسته و می‌تواند در سنگی را بزند و ما را به تالارها و اتاق‌های تو در توی سنگ ببرد. او و تنها او می‌تواند تابلوی «آدم‌ها روی پل» هیروشیگه اوتاگاوا را دوباره نقاشی کند و آن‌ را حرکت دهد. چاپ کتاب آدم‌ها روی پل هم برای خودش طنز منحصر به فردی دارد که برای‌تان می‌گویم: کتاب، با این طرح جلد و با دو هزار نسخه (فقط دو هزار) در سال ۱۳۷۶ چاپ شد و به قدری از آن استقبال شد که یک ماه پرفروش‌ترین کتاب و سه ماه بعد جزو ده کتاب پرفروش بود و به فاصله‌ی چند ماه دوباره با همین طرح جلد و باز در دو هزار نسخه به چاپ دوم رسید و چون اصرار داشتیم که چاپ سوم با این طرح جلد نباشد، در آن سال‌ها  که خبری از گوگل و موتورهای جست‌وجوی اینترنتی نبود با زحمت فراوان تصویری از تابلوی آدم‌ها روی پل هیروشیگه اوتاگاوا  پیدا کردم و از ناشر خواهش کردم که این بار فرض کند کتابی از لئوناردو داوینچی درباره‌ی مونالیزا دارد چاپ می‌کند و بهتر است تصویر تابلوی مونالیزا را روی جلد بزند و این کتاب هم که اسمش آدم‌ها روی پل است و قس علی هذا. این خواهش باعث شد چاپ سوم کتاب با شش سال فاصله در سال ۸۲ و باز هم فقط در دو هزار نسخه چاپ شود. و باز هم مورد استقبال قرار گیرد. چاپ چهارم کتاب با حذف یک شعر و حذف تصویر آدم‌ها روی پل با این طرح جلد خنثی و دم دستی و کاغذ نامناسب و تنها در ۱۶۰۰ نسخه بعد از نه سال چاپ شد. با این روند احتمالا چاپ پنجم کتاب بعد از ۱۴۱۰، ۱۴۲۰ چاپ خواهد شد. و باز هم در هزار نسخه. از آن استقبال گرمی خواهد شد. این‌ها را مثلا وقتی مقایسه کنید با کتاب کوری ساراماگو که سه ـ چهار ترجمه‌ی متفاوت دارد و هر کدام تا چاپ دهم و بیستم رسیده، طنز قضیه برای‌تان آشکارتر می‌شود. من شانس این را داشتم که با دو نفر از بهترین‌ها در شعر و ترجمه، همکاری کنم. با شهرام شیدایی که شعرهای‌اش هم‌تراز بهترین شعرهای دنیاست و با مارک اسموژنسکی که ایران‌شناس و مترجمی دقیق بود که در کنار همسر ایرانی‌اش خانم هایده وام‌بخش زبان ما را واژه به واژه می‌شناخت و نیز ادبیات کلاسیک و مدرن ما را.
مارک اسموژنسکی چند سال قبل از این‌که شیمبورسکا برنده نوبل ادبیات شود، تعدادی از شعرهای او و هربرت را ترجمه کرده بود و در یکی از جلسات شعر برای ما خوانده بود. با اعلام جوایز نوبل ۱۹۹۶ با مارک و شهرام قرار گذاشتیم یک مجموعه شعر از شیمبورسکا ترجمه کنیم. خوشبختانه شاعرانی از این دست به زبانی جهانی در شعر دست یافتند و فقط برای مردم خود شعر نمی‌گویند و این هم کار ترجمه را آسان‌تر می‌کند و هم اطمینان به این‌که شعر در زبان مقصد تقریبا کامل به خواننده منتقل می‌شود. ما به شیوه‌ی ترجمه‌ی کارگاهی و با تحلیل جامع مارک و بازنوشت آن به زبان فارسی با کلنجار با واژه‌ها و معناها هر روز یک شعر از شمبورسکا ترجمه کردیم و کم‌کم به دنیای او وارد شدیم. درباره‌ی شیوه‌ی کار و بررسی تحلیل ترجمه‌ی گروهی و مسائل کلی آن و به خصوص در مورد ترجمه‌ی آدم‌ها روی پل، به همراه شهرام شیدایی، سخنرانی‌ای در سال ۲۰۰۲ در دانشگاه یاگلونیان کراکف لهستان داشتم که ترجمه‌ی انگلیسی آن به همت مارک اسموژنسکی و پروفسور آنا کراسنوولسکا در انتشارات آکادمی علوم در مجموعه‌ای به نام زبان‌های شرقی در ترجمه چاپ شد. با مارک و شهرام شعرهای دیگری از گروه برولیان که از شاعران جوان آوانگارد لهستان بودند ترجمه کردیم که به مرحله‌ی چاپ نرسید. برنامه‌هایی هم برای ترجمه‌ی هربرت، میوش و روژه‌ویچ که دگر مهلت نداد. ترجمه‌ی گروهی نیاز به همدلی و شور و شوق خاصی دارد با وجود اشخاص فرهیخته و توانایی مثل پروفسور آنا کراسنوولسکا و باربارا منکارسکا و هایده وام‌بخش و دانشجویان علاقه‌مند رشته‌ی ایران‌شناسی در کراکف و ورشو و با همکاری دوستان ایرانی می‌شود شاعران و نویسندگان لهستان و ایران را به مردم دو کشور معرفی کرد. در انتها  یک شعر چاپ نشده‌ی شیمبورسکا را با ترجمه‌ی مارک اسموژنسکی با اجازه‌ی همسرش هایده وام‌بخش برای‌تان می‌خوانم تا جبران خستگی تحمل پرت و پلاهای من شود. قرار بود  این شعر به جای شعر حذف شده‌ی کتاب آدم‌ها روی پل بنشیند که ننشست:
شاید همه‌ی این چیزها
شاید همه‌ی این چیزها
در آزمایشگاه جریان دارد
زیر یک چراغ در روز
و میلیاردها چراغ در شب
شاید نسل‌های آزمایشی باشیم
که از ظرفی به ظرف دیگر ریخته می‌شود
در شیشه تکان داده می‌شود
به وسیله‌ی چیزی به جز چشم نظاره می‌شود
تا سر انجام هر کدام‌شان جدا جدا با پنس گرفته شود
شاید یک جور دیگر باشد:
بدون هیچ مداخله‌ای
تغییراتی طبق برنامه
خود به خود روی می‌دهد
سوزن، زیگزاگ‌های از قبل پیش‌بینی شده را
آهسته ترسیم می‌کند
شاید تا به حال چیز قابل توجهی  در ما مشاهده نشده
مونیتورهای کنترل‌‌کننده به ندرت روشن می‌شود
فقط در صورت جنگ، آن هم یک جنگ مهم
بعضی از پروازهای بالای کره‌ی زمین
یا سفرهای بزرگ از نقطه‌ی آ تا نقطه‌ی ب
شاید هم برعکس
در آن‌جا حوادثی جزئی را می‌پسندند
بفرمایید این هم دختر کوچولویی در مونیتور بزرگ
که دگمه‌ای را به آستین خود می‌دوزد
دستگاه‌ها سوت می‌کشند
کارمندها جمع می‌شوند
و اما این چه اعجوبه‌ای است
با تپش‌هایی در قلب کوچک‌اش
سوزن را با چه وقار دل‌نشینی
نخ می‌کند!
کسی با وجد فریاد می‌زند:
رئیس را خبر کنید
بیاید و خودش ببیند!

در این مطلب از کتاب‌های «نظریه‌های ترجمه‌ در عصر حاضر» نوشته‌ی ادوین گنتزلر با ترجمه‌ی علی صلح‌جو و آدم‌ها روی پل ترجمه‌ی مارک و شهرام و چکاد و «عکسی از یازده سپتامبر» ویسووا شیمبورسکا ترجمه‌ی ایونا نوویسکا و علی‌رضا دولت‌شاهی نقل قول‌هایی آورده شده است.




سه‌شنبه، تیر ۲۰، ۱۳۹۱

اين بار بدون "انديشيدن" / چاپ چهارم "آدم ها روي پل"

چاپ چهارم كتاب " آدم ها روي پل" ، مجموعه اي از چند شعر شيمورسكا ، كه با همفكري و همكاري مارك اسموژينسكي، شهرام شيدايي و چوكا چكاد از زبان لهستاني به فارسي ترجمه شده بود، اين بار بدون شعر "انديشيدن"، توسط نشر مركز به بازار آمد. افسوس كه مارك و شهرام نيستند تا خبر چاپ چهارم را بشنوند. چكاد ولي هست. تبريك! 


                                                     اندیشیدن

فسق‌وفجوری بدتر از اندیشیدن وجود ندارد.
مثل گرده‌افشانی علفی هرز، این بی‌بندوباری تکثیر می‌شود.
در ردیفی که برای گل مارگریت کرت‌بندی شده.

هیچ‌چیز برای آن‌هایی که می‌اندیشند مقدس نیست
هر چیزی را همان می‌نامند که هست
تجزیه‌های عیاشانه ترکیب‌های فاحشه‌وار
شتابی وحشی و هرزه دنبال واقعه‌ای عریان
لمس شهوانی موضوع‌های حساس
فصل تخم‌ریزی نظریه‌ها ـ این‌ها خوشایند آن‌هاست

چه در روز روشن چه در تاریکی شب
به‌هم می‌آمیزند در شکل زوج، مثلث، دایره.
جنسیت و سن طرف مقابل این‌جا مطرح نیست
چشم‌هاشان برق می‌زند، گونه‌هاشان گل می‌اندازد.
دوست دوست را از راه به‌در می‌کند
دختربچه‌های حرام‌زاده پدر را منحرف می‌کنند
برادری خواهر کوچک‌ترش را وادار به فحشا می‌کند.

میوه‌های دیگری از درخت ممنوع
متفاوت با باسن‌های صورتی مجلات مستهجن
بیشتر از تصاویر واقعا مبتذل این مجلات، به مزاجشان خوش می‌آید
کتاب‌هایی که آن‌ها را سرگرم می‌کند تصویر ندارند.
تنها تنوع آن‌ها
جملات خاصی‌ست که با ناخن یا مداد رنگی
زیرشان خط می‌کشند.
چه وحشتناک آن‌هم در چه حالاتی
و با چه سادگی افسارگسیخته‌یی
ذهن موفق می‌شود در ذهن دیگر نطفه ببندد
از آن حالات حتا کاماسوترا* خبری ندارد.

به‌هنگام این قرارهای مخفی عاشقانه، حتا چایی به سختی دم می‌کشد.
آدم‌ها روی صندلی می‌نشینند، لب‌هایشان را تکان می‌دهند
هر کسی خودش پا روی پا می‌اندازد
این‌گونه یک پا کف اتاق را لمس می‌کند
پای دیگر آزادانه در هوا می‌چرخد
گاه‌به‌گاه کسی بلند می‌شود نزدیک پنجره می‌رود
و از روزنه‌ی پرده
خیابان را دید می‌زند.

* کتابی‌ هندی‌ست از آثار مذهبی هندوان که دانایی به نام واتسیایانا آن را در باب مسایل جنسی نوشته است. م.

جمعه، تیر ۱۶، ۱۳۹۱

چاپ چهارم "آدم ها روي پل"


چاپ چهارم «آدم‌ها روی پل»، از مجموعه‌اشعار شیمبورسکا، ترجمه‌ی زنده‌یاد مارک اسموژینسکی، زنده‌یاد شهرام شیدایی و چوکا چکاد، توسط نشر مرکز شنبه 17 تیرماه توزیع می‌شود.

lPhoto: چاپ چهارم «آدم‌ها روی پل»، از مجموعه‌اشعار شیمبورسکا، ترجمه‌ی زنده‌یاد مارک اسموژینسکی، زنده‌یاد شهرام شیدایی و چوکا چکاد، توسط نشر مرکز شنبه 17 تیرماه توزیع می‌شود.


یکشنبه، تیر ۱۱، ۱۳۹۱

مارک اسموژینسکی از نگاه دیگران (4) فرشته مولوی




یادی از غریبه‌ای آشنا (در گرامیداشت مارِک اسموژینسکی)

مارک اسموژینسکی
مارک اسموژینسکی
                          
همین دیروز بود که به دوستی گفتم، چه همه حرف ناگفته از سختی که باید با خودم به گور ببرم!
و تک تک ما، چه همه حرف‌های بر زبان نیامده و یادهای بر کاغذ ننشسته که به گور می‌بریم تا با ما، با استخوان‌هامان، بمانند و در غربت زیر خاک تنهامان نگذارند.
غربت روی خاک اما انگار سنگین‌تر و سهمگین‌تر از تنهایی زیر خاک است. این غربت تنها در دوری از یار و دیار و بلاد حبیب معنی نمی‌یابد و بیش‌تر و پیش‌تر در بی‌هم‌سخنی و بی‌هم‌دلی‌ست که زمهریری استخوان‌سوز می‌شود. تاب این سرمای سخت اگر می‌آوریم، از حرف و یاد هم‌سخنی‌ها و هم‌دلی‌هایی‌ست که گرچه از دست رفته‌اند، در سر جا خوش کرده‌اند.
تابستان 1385 به خیال یافتن نشانی از هم‌زبانی و هم‌سخنی از نیوهی‌وِن راهی لندن شدم. گشت و گذار در لندنی که پس از سی سال دوباره می‌دیدمش، با جیبی سبک و وقتی تنگ ممکن نبود. کشش این سفر برای من از میل به گریز از دلتنگی دوری از همزبانان و شنیدن صدای سخن عشق به فرهنگ و ادبیات برمی‌خاست. کنفرانس مطالعات ایرانی در سواس  (مدرسه‌ی مطالعات شرقی و افریقایی) بهانه‌ای بود برای دیدار چهره‌های آشنا در انبوهِ درهمِ درون‌ماندگان و بیرون‌راندگان.
جای سکونت چندروزه، نه هتل، که خوابگاهی دانشجویی در یکی از خیابان‌های نزدیک به سواس بود. بر و رویش به ساختمان‌های اجاره‌ای ارزان و دلگیر می‌مانست. به سرسرای سوت و کور آن که پا گذاشتم، فکر چند روز سرکردن با توالت و دوش همگانی خلقم را تنگ کرد. بر زمینه‌ی قِرقِر ساک چرخدار روی کف سرسرا ناگهان از پشت سر صدای گفتگو و خنده شنیدم. چند نفری که بی‌گمان «کنفرانسی» بودند، به فارسی حرف می‌زدند. پا سست کردم و وقتی سلامی و کلامی گوشنواز شنیدم، رو برگرداندم تا به جمع‌شان بپیوندم. سه نفر بودند، ساک و چمدان به دست و تازه از گرد راه رسیده و خسته اما خندان. روشن شد که هر کدام از جایی از اروپا آمده بودند و هیچ‌کدام از پیش آشنای هم نبودند. دو تن از آن سه مرد ایرانی بودند؛ و آن که فارسی را آن‌همه شیرین حرف می‌زد، گرچه نام ‌ ناآشنای مارِک اسموژینسکی را بر خود داشت، بیش از آن دو تن دیگر فارسی‌گو و ایرانی می‌نمود.
کششِ یکی از برنامه‌های جنبی، گفتگوی طارق علی و شیرین نشاط، برای من چندان بود که ششدانگ حواسم در زمان برنامه به حرف‌ها و نه به آدم‌های پیرامونم بود. سببش هم بیشتر آن بود که با حرف‌ و کار طارق علی، روشنفکر چپ بریتانیایی پاکستانی‌تبار، آشنا و مایل به دیدنش بودم. پس از پایان گفتگو در میان جمعیتی که از سالن به راهرو می‌آمد تا بیرون برود، به مارک اسموژینسکی برخوردم. پیش‌تر ، یا در خوراک‌خوری خوابگاه و یا در برخوردهای مکرر در سواس و یا در خیابان، به فراخور وقت و جا، گپ و گفت کوتاهی داشتیم. حالا دیگر به نگاه من او نه یک ایران‌شناس غربی متعارف با نامی غریب و گویشی نامانوس، که هم‌زبان و هم‌سخنی خوشرو و شیرین‌گو بود که بنا به رسمِ امریکاییِ جهانگیر می‌شد با نام کوچک صدایش کرد و با او از درِ ادبیات و هنر و فرهنگ و ایران و لهستان سخن گفت. مارک در آن شلوغی و تنگی نفسگیر راهرو، مثل بارهای پیش، بی‌درنگ و سرراست برداشتش را در باره‌ی دیده‌ها و شنیده‌هایش بر زبان آورد. برافروخته و پرشور از این که گفتگوی شیرین نشاط و طارق علی به زبان انگلیسی — و نه فارسی — بود، ایراد گرفت. نمی‌دانستم کی به سالن آمده بود و چه‌قدر با پیشینه‌ی گفتگو‌کنندگان آشنایی داشت. بعد که از انبوهی و تنگی و سروصدا خلاص شدیم، فهمیدم که گمان برده طارق علی ایرانی یا ایرانی‌تبار و بنابراین فارسی‌دان است. بر پایه‌ی همین گمان بود که فارسی حرف نزدن آن دو را نه تنها نپسندیده بود، که بی‌حرمتی به «دُر دَری» می‌انگاشت. باری، انگار شیفتگی و دلشدگی‌ مارک به ایران و زبان فارسی تاب مستوری و خاموشی نداشت.
پایان کنفرانس، روز آخر سفری کوتاه و پرپیشامد، در هنگامه‌ی رد و بدل کارت‌ ویزیت و ایمیل و خداحافظی، یکی پیشنهاد رفتن به چلوکبابی در آن سرِ لندن را داد — تاوان کم‌خوری و ارزان‌خوری چندروزه یا سورِ پایانیِ نشست و برخاستی خوش و ناپایدار یا درنگ بر خوراک ایرانی: نقطه‌ی پرگار هویت ملی-فرهنگی. هرچه بود، پیشنهاد بی‌درنگ پذیرفته شد و راهی شدیم. بر سر میزی رنگارنگ از خورش‌ها و پلوها و پیش‌خوراک‌ها و پس‌خوراک‌ها و چاشنی‌ها و نوشیدنی‌های بومی و درجمعی کوچک از ایرانی و فرنگی و دورگه، باز این مارک بود که با انس و الفتش با پخت و پز ایرانی مرا شگفت‌زده کرد. همین‌جا و همین‌وقت بود انگار که حرف از همسر ایرانی‌اش به میان آمد و اشاره‌ای هم به زندگی‌اش در لهستان کرد.
پس از بازگشت هربار که یاد مارک می‌افتادم، هم از بخت آشنایی با او خوشدل می‌شدم و هم افسوس می‌خوردم که چه کم روی لهستانیِ مارک اسموژینسکی را دیدم و شناختم. بی‌گمان در گفت‌وگو‌ های پراکنده هم او از شیمبورسکایی گفته که من بخت خواندن کافی از او را نداشتم و هم من ستایش‌گوی کارهای کیشلوفسکی بوده‌ام. با این همه یا حال و هوای آن سفر و آن کنفرانس و یا اندازه‌ و پایه‌ی ایراندوستی مارک و یا هردو چنان و چندان بود که روی ایرانیِ مارک در خیال من یکه‌تاز ماند.
            با سرآمدن سفر، برگشت به خط روزمره‌گیِ اسیر شتابِ خرگوشیِ زمانه و نحسی روزگاری سگی جایی و حالی برای بازیابی آشنایی‌ها و دوستی‌های دور از دسترس برجا نگذاشت. مارک اما از شمار کسانی بود که با اندک آشنایی حتا در یاد ماندگار می‌شد. همین بود که بهارِ دو سال بعد خبر برگزاری کنفرانس در تورنتو مرا به یاد او و چند تن دیگر انداخت. چند ایمیلی میان من و او رد و بدل شد که بیانگر شادی من از دیدار آشنایانی چون او و شادی او از سفر به تورنتو و شرکت در کنفرانس بود. گمانم این بود که این بار دیگر فرصت آشنایی با روی لهستانی او را از دست نخواهم داد.
و تابستان آمد. چند روزی مانده به کنفرانس ایمیلی یک‌دوخطی از مارک رسید که خویشتندار خبر بیماری و  نیامدنی را می‌داد که بوی رفتن داشت — رفتنی ناگهان و سفری بی‌بازگشت به جای آمدنی به‌گاه و سفری به دلخواه.
تیرماه 1391

پنجشنبه، بهمن ۲۷، ۱۳۹۰

جاده ای برای طی کردن، تا ابد / علیرضا حسنی

مقاله ای که در زیر می خوانید  "جاده ای برای طی کردن، تا ابد"  تألیف علیرضا حسنی درباره "ویسواوا شیمبورسکا" شاعر بنامِ لهستانی  و ترجمه ی منتخبی از اشعارش به زبان فارسی است که در بخش"کارگاه شعر"ِ ماهنامه ی فرهنگی اجتماعی ادبیِ "کارنامه"، سال اول، شماره نهم ، به چاپ رسیده است.
شمبورسکا برنده جایزه ی ادبی نوبل سال 1996 است که  چند روز پیش (اول فوریه 2012) در سن هشتاد و هشت سالگی دنیا را وداع گفت.
جاده ای برای طی کردن ، تا ابد*
علیرضا حسنی
آدم‌ها روی پل
ویسواوا شیمبورسکا
مارک اسموژینسکی، شهرام شیدایی، چوکا چکاد
نشر مرکز، چاپ اول ،1376 ،تیراژ3000،، قیمت 400 تومان

اینجا نویسنده‌ای خوابیده، عتیقه مثل ویرگول
که صاحب چند شعر است.1 ص 143.
از پاره ی اول آخرین شعر این مجموعه شروع می کنم. به قصد نزدیکی به جهان «شیمبورسکا». برای ورود به دنیای «وارونه»ی شاعر. «شیمبورسکا» خود را نویسنده می خواند، چراکه تقسیم‌بندی شاعر-نویسنده را قبول ندارد. برای نزدیک شدن به او، باید به دنبالش، وارد موقعیّت های خنده‌دار واقعیت شد.
مکث. در اولین سطر، وسط جمله، ویرگول: عتیقه مثل ویرگول. شاید کمتر کسی این‌گونه توانسته باشد زندگی را با توجه به نوع زندگی خودش تعریف کرده باشد.
در پاره ی آخر شعر اول خود نوشته:
بالاخره هر آغازی
فقط ادامه ای ست
و کتاب حوادث
همیشه از نیمه ی آن باز می شود.2 ص 27.

قبول ندارد که واقعیت آغاز و پایانی داشته باشد. ویرگول بدون قبل و بعدش هرگز به کار نمی رود. و کاری به جز دو پاره کردن جمله، و درنگی برای ادامه، بلد نیست. کتاب شعر را مثل هر حادثه ای از نیمه باز می کنم:

ترجیح می‌دهم به چیزی ایراد بگیرم.
جهنم بی نظمی را بر جهنم نظم ترجیح می دهم. 3 ص47.

«شیمبورسکا»ی عتیقه، آمده که هیچ موقعیت «جدی» را قبول نداشته باشد. چراکه « خود واقعیت طنزآلود شده است.3" شاد و کودکانه به همه چیز می خندد. و منتظر است تا به دورانی بی دغدغه برسیم که بر چهره‌ها غمی معمولی بنشیند. چرا که جهان کنونی ما، دغدغه هایی کاملاً اضافه برای زندگی، به زندگی تحمیل کرده. او علیه «وارونه» شدنِ زندگی، خلاقیّت را برای آفریدنِ خودِ زندگی به کار می بندد. خلاقیّتی که بیرون از «معلوم» بودنِ کاروبارِ روزمره، از «نمی دانم»ِ عمیق سرچشمه می گیرد. نوشتن، کاربرد خلأیی ست برای شکستن صلبیّتِ آگاهی در فرایندِ اطمینانِ ذهن به موقیعتِ چیزها. فلسفی نیست. و فکر کردن را همچون سیاست مدارگی فاقد نیروی حرکت‌دهنده ی زنده بودن می داند. فکر کردن، همچون سیاست، شیئی ست که باید به آن خندید:

آدم‌ها روی صندلی ها می نشینند، لب هایشان را تکان می‌دهند
هر کسی خودش پا روی پا می‌اندازد
این‌گونه یک پا کف اتاق را لمس می‌کند
پای دیگر آزادنه در هوا می‌چرخد
گاه به گاه کسی بلند می‌شود نزدیک پنجره می‌رود
و از روزنه ی پرده
خیابان را دید می زند.4 ص105
با کنجکاوی خاصی برای خندیدن، دقیق توصیف می کند. تکبّرِ دانستن کسی که فکر می کند، با پادرهوایی او گره می‌خورد و نتیجه‌اش پایی ست که به صورتی پاتولوژیک از سر عصبیّت و غیرطبیعی (خارج از آگاهی او به وضعیّت اسفبارش) می چرخد، تقریباً متناسب با شکل‌گیری گفتن فیلسوفانه در ذهن. شاید بهترین جا برای عقل، کفِ پا باشد. و دست آخر، خستگیِ خودش از کاری که می کند، و پناه بردن به دید زدن خیابان.
عملی که مثلاً این همه جدی ست، زیر نگاهِ شیطنت بارِ «شیمبورسکا» مضحکه ای ست که بی حاصلی و اضافه بودن آن برای زندگی، دستمایه ی نوشتن و هشدارِ او به ماست.
در شعر « بچه‌های این دوره و زمانه»، سیاست را نیز این‌گونه مضحک معرفی می کند:

ما بچه‌های این زمانه ایم
و عصر، عصرِ سیاست است

همه ی امور روزانه، امور شبانه
چه مال تو باشد چه مال ما یا شما
امور سیاسی اند
...
حتی لازم نیست انسان باشی
تا بر اهمیّت سیاسی ات افزوده شود
کافی ست نفت باشی، علوفه یا مواد بازیافتی. 5. ص 44 -43 .

گم شدن از موقعیت فردی، نتیجه‌اش سردرآوردن از موقعیت تاریخی و یا اهمیّت های مرزبندی شده ی فرهنگی، ملّی، و ... است. در عصری سیاسی، کلّیّت گسترده ی نظام های ایدئولوژیک برچسب خودش را بر هویّت فردی خواهد زد. و از این هم آن طرف تر، حتی بر اشیاء نیز برچسب سیاسی بودن می خورد. اشیا، بی‌خبر از نام گذاریِ سیاستمداران، به تاراج «اهمیت سیاسی یافتن» می روند. حتی علوفه.

«شیمبورسکا» حتی با مرگ شوخی دارد. کنجکاوی اش را بر میدارد و به ورای واقعیتِ سنگینِ مرگ می رود: "بدون اغراق درباره ی مرگ»:

شوخی سرش نمی‌شود
ستاره‌ها، پل ها
نساجی، معادن، کشت و زرع
کشتی سازی و کیک پختن را نمی فهمد. 6 ص 49.

آفریدن فضایی که در آن بتوان موقعیتِ زندگی آدم‌ها را در مواجهه با مرگ توصیف کرد. ویژگی یکدنده و جدی مرگ صورت دیگری می‌شود از مردگیِ روزمره ی آدم‌ها در پذیرفتنِ قواعدِ زندگی. هرجا که باشیم، برای فردا برنامه‌ می‌ریزیم و بی توجهیم به اینکه این همه جدی بودنِ ماست که جدیّت اندوهبارِ مرگ را به وجود می آورد. اگر مرگ می‌تواند این همه غافلگیر کننده و ناگهانی باشد به علّت ماقبلِ مرگ زیستنِ آدم‌هایی ست که به جای آفریدن زندگی شان، تن به حکومتِ تعریف شدگیِ همه چیز داده‌اند و می پندارند زندگی ادامه دادنِ حرف‌هایی ست که بقیه به وجود آورده اند. پذیرفتنِ هنجارِ زندگی و جهنمِ نظمِ فراگیر آن است که ناگهان، خلع سلاح در مقابل مرگ، فرو می‌ریزد و تمام می شود؛ وگرنه دست یافتن به جاودانگی کاری شاق نیست:

آنکه می پندارد مرگ مقتدر است
خود دلیلی زنده بر مقتدر نبودن آن است
زندگی ای پیدا نمی‌شود که دست کم یک لحظه
جاودان نبوده باشد.
مرگ
همیشه در فاصله ی همین {یک} لحظه تأخیر می کند. 7 ص 51.

اگر زیسته باشی (یا فرقی نمی کند، خندیده باشی) بی زمانیِ زندگی را، سبُکی و از آنِ خود بودن را تجربه کرده‌ای . ناتوانیِ مرگ را در بازپس گرفتنِ آنچه داشته ای، لمس کرده ای. کافی ست باور نکنی که زندگی جدی ست. زمان، با نفوذِ نگاهِ کنجکاوی که می‌تواند وارونه بودنِ وضعیتِ خود را حس کند، تأخیر میکند و حتی اگر همه ی آنچه را ثبت شدنی و تعریف کردنی باشد از تو بگیرد، نتوانسته «چیزی از تو» را بگیرد. زمان و مرگ، ناتوان‌تر از آنند که تجربه ی خلّاق زیستنِ تو را از تو بگیرند:

بیهوده دستگیره ی دری نامرئی را
برای باز شدن تکان می دهد.
هرچه را که به دست آورده ای
نمی‌تواند از تو بگیرد. 8 ص 51.

و برای فرار از این وضعیّت متعیّن در زمان، این همه دوستدارِ نفوذناپذیریِ اشیاء
است. «شیمبورسکا» نمی دانمش را برمی‌دارد و به سراغِ تعریف ناپذیری و بی‌تفاوتیِ آن‌ها به نظام های سیاسی و فلسفی می رود. ترجیح می‌دهد برگردد به بدویّتِ بی نام اشیاء و اجزای جهان. می پرسد:

آیا اصلاً می‌توان از نظم صحبت به میان آورد؟
زمانی که حتی ستارگان را نمی‌توان از هم جدا کرد
تا مشخص شود کدامیک برای کدامیک می درخشد؟ 9 ص 126

شاعر مسئولِ کوتاهیِ فکرِ سازندگانِ موقعیتِ ابلهانه ی روزمرگی نیست. و در عوض، از تحمیل این همه تعریف‌هایی که بی‌شک زندانِ کنونیِ ما را در نظام مفاهیم به کمک آن ساخته‌اند تا دروغ به جای حقیقت سردمدارِ حرکتِ انسان‌ها در زمان باشد، به تنگ می‌آید و از معصومیّتِ مادیّتِ جهان و سکوتِ زیبایِ شیئیّت ها در برابر نظام های فکری و سیاسی دفاع می کند. بی‌شک اتفاقی نیست که قطعه ی بالا، در شعری ست به نام «مزامیر» که این‌گونه آغاز می شود:

مرز دولت های بشری چقدر شکاف دارد
ابرهای بسیاری بی مجازات از بالای آن‌ها می گذرند
شن ها و ماسه های زیادی از کشوری به کشوری می‌ریزد
خرده سنگ‌های کوهستانی سرازیرِ ملکِ دیگران می‌شود
با جهش های تحریک‌کننده

آیا لازم است نامِ پرنده هایی را که در حال پروازند، یک به یک بیاورم
یا لحظه‌ای را که پرنده روی مانع مرزی می‌نشیند
فرض کن گنجشک باشد – دمش دیگر متعلق به کشور همسایه است
هرچند نوکش هنوز در این کشور است. به علاوه – چقدر وول می خورد. 10 ص 125

شاعر رعایت نکردنِ تملکِ انسان‌ها، و مرزبندی های سیاسی از سوی اشیاء و حیوانات را می ستاید و این، محصول نگاهیست که خودِ واقعیت و شناختِ واقعیت را طنزآلود می داند. از همین روست که در شعر «سنگ قبر» خود را فقط و فقط «صاحب چند شعر» معرفی می کند. شعر، تخیّلِ کنجکاوانه ی کسی ست که خود را بیشتر همدستِ معصومیّتِ اشیاء و خاک می‌داند تا رابطه ی غیر انسانیِ میانِ انسان‌های امروز. "شیمبورسکا» در کل، هنر را تنها روزنه ی خروج از وضعیتِ پروبلماتیک و پیچیدگی مصنوعی ما می داند. در شعر «آدم ها روی پل»، در توصیفِ، شعرِ پنهان آشکار در تابلوی نقاشی ژاپنی می نویسد:

به خاطرِ یک شورشی _
شخصی به نام هیروشیگه اوتاگاوا
(موجودی که سال هاست مرده
و به طور شایسته)
زمان سکندری رفت و افتاد
شاید این فقط یک شیطنت بی‌معنی باشد
شیطنتی به اندازه ی فقط چند کهکشان.11 ص 74 -73.
همسانیِ زمان و مرگ؛ و شیطنتِ طنّازِ بازیِ تخیّل، با چسبناکی و سکون آوریِ آن دو: بازیگوشی!، تنها بازیگوشی می‌تواند شفافیّت ما را که از «زنده بودن» و لذّت بخشیِ غیر واقعی بودنِ تخیّل نیرو میگیرد؛ بر علیه زمان و مرگ به کار گیرد.
اوتاگاوا، که به طور شایسته ای سال هاست مرده، در تابلوی نقاشی هنوز وجود دارد. چرا که در برابر زمان کوتاه آمده، اما قبولش ندارد و تصویری آفریده که پس از سال‌ها، از خلالِ شفافیّتِ آن، «شیمبورسکا» حتی آن سوتر می رود. تصویر، در برابر نگاه کافی نیست. او حس‌های دیگر را نیز به انعکاسِ واقعیّتِ خیالیِ نقاش فرا می خواند:

کسانی هستند که این هم برایشان کافی نیست
حتی شرشر باران به گوششان می‌رسد
خنکیِ قطره ها را روی گردن و پشت احساس می‌کنند
پل و آدم‌ها را که نگاه می‌کنند
انگار که خودشان را دیده باشند
در همان دویدنی از جاده ی بی پایان
که هرگز پایان نمی گیرد،
جاده ای برای طی کردن، تا ابد
و آنقدر گستاخند که خیال می‌کنند این واقعیّت دارد.12 ص74

ترجیح می‌دهد گستاخ باشد، و پیش از آنکه غیر شاعرانِ جدّی و جدّی ساز، با گفتنِ اینکه تخیّل واقعی نیست، دروغ را امتداد بدهند، خود با بیانِ شاعرانه ی شوخی اش اعلام می‌کند که خیال می‌کنند این واقعیّت دارد. عمقِ شوخی، سطحی بودنِ جدّیت را نفی می کند. یک بازی ساده: خیال کردنِ واقعیّت خیالی از سوی شاعری که به تابلویِ تخیّلیِ یک نقاش نگاه می‌کند و در آن، در بی زمانیِ طی شده حرف می زند. "واقعیّت»، در بینشِ جدّی واقعیت دارد. حرکت اول ذهن، به سمت آزادیِ بازی ذهنِ خلِّاقِ خیال اوتاگاواست و واقعیت خیال او روی پرده نقاشی. حرکت دوم، درک زنده بودنِ شفافیّت نگاه آفرینش گر، در زمانی پیش از اکنونیّتِ لذّت بخشِ «شیمبورسکا». حرکت سوم، حرکت در حرکتِ بی زمانیِ خلّاقیتِ خیالِ شاعر دربی زمانیِ شفافِ نقاش: خیال کردنِ واقعیّت خیالی نقاش. حرکت چهارم، آفریدنِ واقعیّتِ خیالِ خودش در شعر، یا در مجموع آفریدنِ واقعیتِ خیالیِ «واقعیّت خیالیِ نقاش». بازآفرینیِ بازآفرینیِ واقعیّت. و اینجا دیگر هیچ قید و بندی نمی‌تواند هستی تکثیریابنده و مثبتِ تو را نفی کند. کوتاهتر و بی حوصله تر از آن است که این‌قدر به آزادی تو نفوذ کند. تخیّل می‌تواند تو را به بی کرانگی دم دست خودت ببرد. و این همه با درک خاص و تلاش شاعر برای به وجود آوردنِ طنز امکان‌پذیر می شود. طنزی که میانِ تو و واقعیّت به زبان جدّی، فاصله می گذارد. کاملاً شوخی می‌کند تا درگیرِ خلَئی باشی که از آنِ توست و در آن می‌توانی باز هم ادامه دهی و بروی؛ در جادّه ای برای طی کردن، تا ابد.
شاید زمانی برسد که همگی دیگر نخواهیم بدانیم، اما «شیمبورسکا» هرگز نخواسته که بداند. از این رو همه ی دانسته‌ها و دانستگی را رد می کند. تقسیم‌بندی ها، رعایت کردن ها، و هر چیزی که اندکی از این دو داشته باشد وامی گذارد که همان جا در واقعیّت جان بکنند:

تقسم بندی به زمین و آسمان
راهی درست برای اندیشیدن به این تمامیّت نیست
این تقسیم‌بندی فقط
اجازه ی ادامه دادن به زندگی نباتی را می‌دهد
با آدرس دقیق‌تری که راحت‌تر پیدا شود
اگر کسی سراغ مرا گرفت،
نشانه ی خاص من
حیرت و رنج است. 13 ص 138.

حتی تکنیک خلّاقیّت او، جزئی از دیدگاهِ طنزآلود او شده است. بنابراین در شعر «آسمان» که ظاهراً شوخی در سطرهای آن به چشم نمی خورد، شدیداً طنز وجود دارد. طنزی که درکِ آن دیریاب تر است. او سراغِ این همه شوخ‌طبعی اش را در آدرسی دقیق، به دو وضعیّتِ حیرت، و رنج می دهد. دو سرچشمه ی نامتشابه و تا حدی کودک وار. وضعیت مصنوعیِ جدی بودن، همواره با تمام حواس ما لمس می‌شود و این یعنی رنج. رنجی که از سرکوبِ آگاهیِ راستینِ حس، زیبایی شناسیِ ذاتیِ انسانی و دوستداریِ آزادی و بی قیدیِ کودکانه مان، به دستِ دانستگی، دروغ، فکرکردن و اشغال گری و استیلایِ آن‌ها بر خلأِ وسوسه آمیز آفریدن و کنجکاویِ حیرت بار ما، تحمیل می شود. از سویی رنج می‌بریم و از سویی از وسعتِ بی کرانه ی خلاقیت و قرار گرفتن اشیاء و موقعیت ها در آن حیرت می کنیم. ناتوان از درکِ سنگ و برگ و قطره ی آب، در برابر هستی باز آن‌ها تحریک به بازآفرینی آن‌ها می شویم. و اینجا بین دریافت آزادانه و خیالی ما در فرایندِ بازآفرینیِ با هم بودنِ چیزها در هنر و دریافتِ هستیِ زندانیِ کلمه ها و تعریف‌ها و نیز، سوء‌استفاده ی سیاستمدارانه ی به کار بردن و در خدمت گرفتن معصومیّت و بی دفاعیِ جهانِ خارجی، فاصله را حس می کنیم. به واقعیتِ تعریف پذیر و تعریف شده می‌خندیم و از آن رنج می بریم. طنز، برهم زدن فاصله‌ای ست که آدم از هستیِ بی نام جهان دارد. در این میان، وضعیتِ خودِ شاعر نیز طنزآلود است. اگر ما استدلال کنیم، نتیجه می‌گیریم که آدرس او، جایی در حالت طنز است و اگر به جای آن، فقط حس کنیم، آدرسش را حیرت و رنج می یابیم. و ظاهراً «شیمبورسکا»، برای یک بار هم که شده، طنز را از زبانش خارج کرده است!
آیا باز گشتن به سرچشمه های راستینِ ادراکِ شاعرانه، پس از عبور بر جاده ی طنز، به احساس مسئولیّت و ایستادگی دربرابرِ واقعیّت ختم نمی شود؟ آیا هشیاری و کنجکاوی و رنج زندگی وادارمان نمی‌کند که پس از قرارهایی که هیچ کدام علی‌رغم وعده ی واقعیت یافتن، واقعی نشدند، نتیجه بگیریم که قرن ما، منقرض است؟:

قرار بود رو به بهار باشد
و از جمله رو به خوشبختی

قرار بود ترس، کوه‌ها و دره ها را خالی کند
قرار بود حقیقت زودتر از دروغ
به مقصد برسد.

قرار بود دیگر بدبختی‌هایی
مثل جنگ و گرسنگی و غیره
پیش نیاید

قرار بود حرمتِ بی پناهی ِ مردمِ بی‌دفاع حفظ شود
اعتماد و امثال آن. 14 ص 88- 87

خندیدنِ «شیمبورسکا» به همه چیز، به امثال آن، خندیدنی مسئولانه است. حتی می‌توان گفت در مقابل این همه هتّاکیِ واقعیت به انسان، تنها مسئولیت اش را خندیدن می داند؛ خندیدنی که نیشخند یا لبخندِ واقعیت (یا سیاستمدار) را خنثی می کند.

برادریِ بشریّت از نظرِ خیالباف ها
زمین را به سرزمینِ لبخند بدل می‌کند
بعید می دانم. فرض کنیم سیاستمدارها
مجبور نمی شدند این همه لبخند بزنند
فقط گهگاهی: به اینکه بهار است، به اینکه تابستان است
بدون تشنّجِ اعصاب و شتابزدگی.
انسان ذاتاً غمگین است
منتظر چنین انسانی هستم، و پیشاپیش به او خوشامد می گویم. 15 ص 122

فرقی نمی‌کند، سیاستمدار، یا هر غیر شاعری یا بی هنری، تنها می‌تواند عاقلانه یا خوشباورانه، با اعتمادی پولادین به مسکّن های ذهنِ دانا، امیدوار باشد که بالاخره همه مجالی برای لبخند زدن خواهند یافت. "شیمبورسکا» می خندد. شعرش را از لابه لای غم‌های معمولی می نویسد:

اما این شعر چیست
پاسخ‌های تردید آمیزی داده شده
یکی دوتا نیست
اما من نمی‌دانم و نمی‌دانم. و می‌چسبم به همین،
مثلِ حفاظِ پلّه ها. 16 ص 42.
نمی دانمی که شاعر را از پله ها عبور می دهد، با حفاظتی بی‌نظیر از وسعتِ تخیّلِ آگاهانه ی او. آگاهیِ خلّاق در ندانستن، که طنز را به جای مصرف کردن، می آفریند. "ویسواوا شیمبورسکا» در خطابه ی رسمی‌اش در استکهلم، از تمامیّتِ نوشتنِ شعرش تازه ترین دفاع را ارائه می کند.
او آگاهانه شغل شاعری را برگزیده است: برگزیده ی تقدیر. شغلی نظیر همه ی شغل ها، باغبانی، معلمی و صدها و صدها شغل دیگر که با عشق و شعور انتخابش کرده و بر عهده گرفته است. همچون همه ی صاحبانِ شهودِ شاعرانه، همواره آماده ی فراخوان های تازه در کارش بوده و حاصلش «نوشتن» ی ست که بی‌وقفه غافلگیرانه است. و پیامش اینکه : تنها آنکه می‌خندد، می زید. با اعتماد کامل به اینکه انسانی که پس از ما خواهد آمد از ما پیشتر خواهد رفت. و ای بسا که به ما، همچون زن و مردی کمدی بر صحنه ی تئاتر زندگی نگاه کند و تمام حرکاتمان را خنده‌دار بداند. انسانِ بعد از ما از نگاه او، درباره ی «ما» ی تاریخی شده، این چنین قضاوت خواهد کرد:

و انگار شکست ها و رنج‌های واقعی
برای ما کافی نبوده
با حرف زدن، کشتنِ همدیگر را کامل خواهیم کرد. 17 ص 132.

و این چنین پیش‌بینی می‌کند که ما چه کار می‌کنیم و در مقابل خودشان چه کار خواهند کرد:

بعد در برابر تماشاچیان تعظیم خواهیم کرد
و این پایان کمدی خواهد بود
تماشاچیان که از شدت خنده اشکشان درآمده
برای خواب به خانه هایشان خواهند رفت
آن‌ها زیبا زندگی خواهند کرد
آن‌ها عشق را رام خواهند کرد
پلنگ ها از دستشان غذا خواهند خورد

اما ما تا ابد کج دار و مریز ...
اما ما با کلاه‌های زنگوله دار
وحشیانه به صدایِ زنگوله ها گوش فرا می دهیم. 18 ص 133 -132
بیست و هشتم دی ماه 1376، کرج

از 1 تا 18، آدم‌ها روی پل،چاپ اول، مارک اسموژینسکی شهرام شیدایی چوکا چکاد، نشر مرکز، 1376

 * کارنامه، صفحه ی کارگاه شعر، سال اول، شماره نهم، صص 92-88