‏نمایش پست‌ها با برچسب فراخوان. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب فراخوان. نمایش همه پست‌ها

چهارشنبه، دی ۱۳، ۱۳۹۱

داستان غم انگیزی که شاید شما بتوانید به شادی هدایتش کنید

اطلاع رسانی کنید شاید مفید واقع شود

حکایت این گزارش، زندگی غم انگیز معصومه بریسم دختری پنج ساله از شهرستان شوش است که با یک بیماری ناشناخته و از همان دوران نوزادی دست و پنجه نرم می کند به گونه ای که هم اکنون بدن این دختر همیشه خونی و زخمی است.


در حالیکه برای خیلی از ما تنها یک زخم کوچک، آه از نهادمان بلند می کند، معصومه پنج سال از زندگی کودکانه خود را در حالی پشت سرگذاشته که پوست بدنش خود به خود همیشه در حال جدا شدن بوده و این وضع یک زندگی کابوس وار را برای معصومه رقم زده و خنده را از لبان وی گرفته است.

مادرش که نشان می دهد سختی روزگاری که با این دختر پنج ساله پشت سرگذاشته، ضربات عمیقی به چهره اش وارد کرده است در توصیف وضع معصومه می گوید: دخترم دوست دارد بدون لباس باشد زیرا لباس ها بعد از چند ساعت به تنش می چسبند و باعث درد شدید وی می شوند و بعد از مدتی جدا کردن آنها از بدنش مثل کندن پوست یک انسان از بدنش عذاب آور می شود.
 
پدرش قاسم که نگاه کردن به صورتش می تواند تلخکامی ایامی که با زخمها و گریه های دخترش بر او گذشته را تداعی کند، یک روز کار می کنو چند روز بیکار است که در سالهای اخیر حتی در تامین مخارج اولیه زندگی خود و خانواده اش نیز مانده چه برسد به اینکه بتواند هزینه های سرسام آور درمان دخترش را تامین کند.

می گوید: خیلی سخته ببینی دخترت و پاره تنت جلوی چشمانت از زخمی هایی که خود به خود روی بندش ظاهر می شود، زجه بزند ولی نتوانی برایش کاری بکنی. ببینی مادرش شب و روز دعا می کند ولی کاری از دستمان برنیاید. زندگی ما با قحطی لبخند و خنده مواجه شده است.
وی ادامه می دهد: تاکنون به پزشکان فراوانی مراجعه کرده ایم که گفته اند بیماری دخترم ناشناخته است. حتی یک بار معصومه را به تهران نیز برده ایم که گفته اند این بیماری لاعلاج است. راستش را بخواهید وضع زندگی ما به گونه ای نیست که بتوانیم این مخارج سرسام آور را تامین کنیم به همین دلیل اکنون امیدمان به خداست که به دخترمان یک زندگی عادی ببخشد و خنده را بر لبان مادرش بنشاند.
 پدر معصومه عنوان می کند: برخی مردم می گویند که پزشکان متخصصی در تهران هستند که توانایی درمان دخترم را دارند ولی دست ما به آنها نمی رسد چون توانایی این کار را نداریم و این ناتوانی، عذاب و ناراحتی من را بیشتر می کند.




 ای که دستت می رسد کاری بکن!


اطلاع رسانی کنید شاید دکتری، خیری ...

شنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۹۱

جنبش خاموشی؛ برای زمین



 ساعت هشت و نیم تا نه و نیم امشب 31 مارس 2012 چراغ ها خاموش شمع ها روشن!
 دوستان و خوانندگان گرامی "دریچه" ،  ساعت ۸ و نیم تا ۹ و نیم عصر آخرین شنبه مارس هر سال به عنوان ساعت زمین تعیین شده و قرار است در این ساعت برای کمک به محیط زیست به مدت یک ساعت برق ها خاموش شود،  بیایید ما هم به این جنبش جهانی بپیوندیم و در این حرکت جمعی بسیار مفید شریک شویم .
ساعت هشت و نیم تا نه و نیم امشب 31 مارس 2012 چراغ ها خاموش شمع ها روشن!
http://www.bbc.co.uk/persian/world/2012/03/120330_l25_earth_hour_2012.shtml

چهارشنبه، دی ۰۷، ۱۳۹۰

نمی خریم! !Nie kupujemy



Nie kupujemy!
Z najlepszymi życzeniami dla czytelników w nowym roku anno domini, Dariche ma nowe postanowienie na 2012 rok: ustanowienie jednego dnia tygodnia jako:

dnia niekupowania”.
Ekipa Dariche wpadła na pomysł byście w środy, na tyle, na ile to możliwe, nie kupowali. Dlaczego? Powodów są tysiące! (lub trochę mniej ;)). Ekipa Dariche, wybierając się w środy do pracy, będzie wkładać do torby jedną lub dwie kanapki, by nie musiała kupować posiłków; bilety zakupi wcześniej; nie będzie kupować ubrań, torebek, butów ani czapek i tak dalej….
Jednym słowem, postaramy się w środy, na ile to tylko możliwe, nie wyciągać naszych portfeli.
Niekupowanie: nic nie kosztuje, a z pewnością przyniesie korzyści.
Jeśli chcecie przyłączyć się do ekipy Dariche, dajcie sygnał.
Powodzenia!

با بهترین آرزوها برای خوانندگان  در سال جدید میلادی، دریچه تصمیم جدیدی برای سال 2012 دارد: انتخاب یک روز در هفته به عنوان " روز خرید نکردن".


دریچه در این فکر است که روزهای چهارشنبه را تا آنجا که می تواند خرید نکند. چرا؟ به هزار و یک دلیل!  (با کمی اغراق). روز های چهارشنبه، دریچه یک یا دو عدد ساندویچ یا به عبارت خودمان "نون دپیچ" (چیزی مانند پنیر یا تخم مرغ یا کالباس و غیره پیچیده شده در نان) در کیفش می گذارد و سر کار می رود که مجبور نباشد آنجا چیزی بخرد و بخورد، بلیت هایش را از قبل تهیه می کند، لباس و کیف و کفش و کلاه نمی خرد و ... خلاصه کلام روزهای چهارشنبه سعی می کند کیف پولش را تا حد امکان اصلا درنیاورد.
خرید نکردن: امتحانش ضرر که ندارد هیچ، حتماً منفعتکی خواهد داشت.
اگر شما هم می خواهید همراه دریچه باشید، با یک میل  یا یک نظر کوتاه ما را خبر کنید.
 موفق باشیم!

یکشنبه، آذر ۲۰، ۱۳۹۰

21 آذر، دو سال است که مارک اسموژینسکی در میان ما نیست WEZWANIE




Jutro, 12 grudnia mijają dokładnie 2 lata od odejścia dr Marka Smurzyńskiego. Dariche, by zachować o nim pamięć zaprasza wszystkich przyjaciół, rodzinę, studentów, współpracowników, znajomych i wszystkich, którzy pośrednio lub bezpośrednio znali Marka, do dzielenia się wspomnieniami, usłyszanymi słowami, utworami literackimi, czy wszelkimi notatkami, które w jakimś stopniu dotyczą Marka Smurzyńskiego.
Jeżeli ilość nadesłanych materiałów będzie wystarczająca, być może uda sie ten zbiór opublikować. Notatki można przesyłać w języku perskim, polskim lub angielskim. Nie ma ograniczeń co do długości formy czy terminu nadsyłania. Można się podpisać, można wysyłać anonimowo.
Dla zmarłych nie możemy zrobić zbyt wiele, ale wspominając ich możemy zachować o nich pamięć.
فردا 12 دسامبر برابر با 21 آذر، دو سال تمام است که مارک اسموژینسکی در میان ما نیست. دریچه از همه اعضای خانواده، دوستان، دانشجویان، همکاران، همکلاسان، آشنایان و همه کسانی که مستقیم یا غیر مستقیم  او را می شناخته اند، دعوت می کند هر آنچه که به زنده نگه داشتن یاد او کمک می کند اعم از خاطره، قطعه ادبی، یا هر نوع نوشته ای که به نوعی به او مربوط باشد، برای ما بفرستند. در صورت کافی بودن تعداد آن ها شاید بتوان در یک مجموعه آن ها را به چاپ رساند. 
این نوشته می تواند به سه زبان فارسی، لهستانی یا انگلیسی باشد. در کوتاه و بلندی و موضوع آن محدودیتی وجود ندارد همچنین در زمان ارسال آن. نوشته می تواند با اسم یا بدون اسم نویسنده باشد.
کار زیادی برای آن کس که رفته است نمی توانیم انجام دهیم؛ ولی می توانیم با یاد کردن از او قدمی در ماندگاریش برداریم.
دریچه منتظر نوشته های صادقانه شماست.

krakowdariche1@gmail.com

پنجشنبه، مهر ۲۹، ۱۳۸۹

فراخوان

ترجمه‌ی کی بهتره؟!

دوستان عزیز شعری که در زیر می‌خوانید شعریست به نام «از مرگ ...» سروده‌ی احمد شاملو که زنده‌یاد دکتر مارک اسموژینسکی چند سال پیش در یکی از کلاس‌های ادبیات معاصر یا کلاس ترجمه‌اش، با دانشجویان کار کرده بود.
چند ماهیست ـ نمی‌خواهم بگویم از مرگ ـ که از رفتنِ مارک می‌گذرد، به این بهانه، از همه علاقه‌مندان به کار ترجمه دعوت می‌کنیم که این شعر را به یادبود مارک اسموژینسکی،  به لهستانی و یا انگلیسی (لهستانی مقدم خواهد بود) ترجمه کنند و برای ما بفرستند.
پایانِ مهلت ارسال، اول دسامبر می‌باشد تا هیئت داوران، فرصت کافی داشته باشند که این ترجمه‌ها را تا تاریخ 12 دسامبر، ـ سالروز رفتن مارک ـ بررسی و بهترین را انتخاب کنند. «خدا را چه دیدید» شاید «دست و دل دریچه باز باشد» و جایزه‌ای هم در کار!


از مرگ ...

هرگز از مرگ نهراسیده‌ام
اگرچه دستانش از ابتذال شکننده‌تر بود.
هراس من ـ باری ـ  همه از مردن در سرزمینی‌ست
که مزد گورکن
                 از آزادیِ آدمی
                                  افزون باشد.

جُستن
یافتن
و آنگاه
به اختیار برگزیدن
و از خویشتنِ خویش
بارویی پی افکندن ـ

اگر مرگ را از این همه ارزشی بیشتر باشد
حاشا حاشا که از مرگ هرگز هراسیده باشم.

                                                        دی ماه 1341

احمد شاملو، مجموعه‌ی «آیدا در آینه»